پارت هشتاد و پنجم :

اولین روز ملاقات همه پشت در اتاق دایی حسام جمع بودیم. دل توی دلم نبود که ببینمش. بالاخره اجازه‌‌ی ورود داده شد و یک به یک پشت سر هم داخل رفتیم. با دیدن دایی که چشمانش دوباره به روی زندگی باز شده و لبخند گرم همیشگی‌‌‌‌ بر لبش نقش بسته بود قلبم به شادی نشست. دایی با دیدن من یک دستش را باز کرد و من با چشمانی لبریز از اشک خودم را به او رساندم و در آغوش گرمش جای گرفتم. دایی با لحنی مهربان پرسید:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من خودم از دشمنهای کاظم خان بودم ولی دیگه اصلا فکرشم نمیکردم همچین اتفاقی براش پیش بیاد ...اصلا شوکههه شدم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاظم خان دشمن برای خودش زیاد تراشیده بود.

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    وای اصلاتوقع چنین پایانی برای کاظم خان نداشتم حامدگناه داره🙏⚘💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ربا و نزول عاقبت خوبی نداره. 🙏♥️💋

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️❤️💋💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم 🧡💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!