لیست کلیه پارتهای رمان عشق باشکوه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان عشق باشکوه - پارت 61
زمانی که به خانه کاظم خان رسیدیم او را با چهرهای شاد جلوی در دیدیم که قصد رفتن به جایی داشت. حامد ایستاد و پرسید: ـ بابا جایی داری میری؟ کاظم خان دست روی شانهی حامد نهاد و با لحنی شاد و پرانرژی جواب داد: ـ مژده بده پسر! چشمان حامد برق امیدوارانهای زد و پرسید: ـ چی شده؟ ـ شریکم پیدا...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 62
یک هفته در ترکیه بودم و بعد از کلی گشت و گذار و خوشگذرانی در کنار حامد و ولخرجیهایش که تمامی نداشتند و انداختن انواع و اقسام عکسهای سلفی و تماشای مکانهای دیدنی شهر زیبای استانبول از کاظم خان و همسرش خداحافظی کردیم و روانهی فرودگاه شدیم. قبل از پرواز به خاله سیما اطلاع داده بودم هواپیما چه...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 63
صبح روز بعد دایی مسعود دنبال من و خاله سیما آمد تا ما را به آرایشگاه برساند. حامد و حسین هم ماشین را برده بودند تا گل بزنند و پیدایشان نبود. توی محضر با لبخندی محو به خاله سیما مینگریستم. چقدر زیبا شده بود! چهرهی محکم و جدیاش آرام و دلنشین شده بود و دایی مسعود عاشقانه به او مینگریست و منت...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 64
ساعت سه نیمه شب بود و من و حامد از بیخوابی دیوانه شده بودیم. کولر خانه دایی مسعود خراب بود و معلوم نبود چه مشکلی داشت که وقتی روشن میکردیم یخ میزدیم و وقتی خاموش میکردیم از شدت گرما کم مانده بود تشنج کنیم! روی تخت نشستم و موهای بافتهشدهام از شانهام سرازیر شد: ـ حامد نمیتونم بخوا...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 65
خندهام را به زور نگه داشتم. با سری زیر گرفته از زیر دستش رد شدم و با قدمهای تند به طرف آیفون دویدم و در را باز کردم اما وقتی برگشتم نگاه مات و مبهوت حامد را روی خود دیدم که با اشاره به سر تا پایم میپرسید: ـ میخوای اینجوری جلوی داییت بیای؟!! تازه متوجه سر و وضعم شدم. شتابان به طرف اتاق دو...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 66
من و حامد تشکر کردیم و تازه یادم افتاد غذا روی گاز است. به سرعت برخاستم و پذیرایی را ترک کردم. خاله سیما هم پشت سر من آشپزخانه آمد و به کمک هم ناهار را آماده کردیم. پس از صرف ناهار، یادم افتاد خیلی از وسایلم در خانهی خاله سیما مانده. به هال آمدم و با لحنی شوخ از دایی مسعود و خاله سیما پرسیدم: ...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 67
دایی حسام در خانه را باز کرد و با ظاهری خونسرد پلهها را پایین رفت. صدای داد و فریاد شاهرودی کوچه را پر کرده بود و دایی حسام سعی داشت او را آرام سازد. حامد با قدمهایی پرسرعت پشت سر دایی مسعود به طرف در رفت اما لحظهی آخر جلوی در پا سست کرد و به طرفم برگشت. با اندوه توی چشمانم نگریست و گفت: ...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 68
پس از صرف شام برای اینکه بهانه دست زهره ندهم، ظرفها را آشپزخانه بردم و با ذهنی آشفته شروع به کف زدن کردم. زهره هم آشپزخانه آمد. معلوم نبود دوباره چه نیش و کنایههایی برایم آماده کرده بود! به کابینت تکیه داد و با صدایی آهسته گفت: ـ مهسا میتونم یه خواهش ازت کنم؟ بیآنکه نگاهش کنم ظرفی را ...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 69
روز بعد زندایی از لج اینکه دایی حسام مرا بدون رضایت او به خانه آورده بود بهنام را به خانهاش دعوت کرد تا نشان دهد از دایی حسام حساب نمیبرد و کلی جلوی چشمان هم قربان صدقهی هم رفتند تا تلافی محبتهایی که دایی به من میکرد به این شکل درآورد! با کلافگی آماده شدم تا از خانه بیرون بروم که بهنا...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 70
صبرم داشت لبریز میشد. با دستی لرزان شمارهی حامد را گرفتم. پس از چند بوق صدای حامد را شنیدم: ـ الو مهسا... بغضم شکست و هق هق کنان گفتم: ـ بالاخره گوشیتو جواب دادی؟ یادت اومد یه نامزدی هم داری؟ صدای حامد به نگرانی نشسته بود: ـ مهسا چی شده؟!! با گریه فریاد زدم: ـ همین الآن بیا خونهی دای...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 71
از ماشین پیاده شدم و به فرناز که داشت ماشین را قفل میکرد نگاه کردم. با بیاعتمادی گفتم: ـ دوباره چه بلایی میخوای سرم بیاری؟ این خونهام که مشکوکه! فرناز با خونسردی به طرفم آمد و دستم را کشید و داخل برد: ـ بیا بریم تو بابا. غر نزن. زنگ را فشرد و بلافاصله در باز شد. انگار خیلی وقت بود منت...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 72
تمام روز بعد را با خاطرهی زیبا و به یادماندنی شب تولدم در کنار حامد سپری کردم. عصر بود که ملینا زنگ زد و گفت دلش برایم تنگ شده و میخواهد مرا ببیند. با او یک قرار در پارکی حوالی آموزشگاه هماهنگ کردم و رأس ساعت مورد نظر به محل قرار رسیدم. ملینا زودتر از من رسیده بود. با دیدنم صورتش شکفت و به گر...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 73
امیدوار بودم بهنام و مادرش بعد از شام از خانهی دایی حسام گم شوند اما از بدشانسی هوا طوفانی شد و بهانه برای ماندن پیدا کردند. خانهی پدر بهنام کرج بود و زهره با اصرار شب خانه نگهاشان داشت. ساعت یک و نیم شب بود که قصد خوابیدن کردم. قبل از آن به حامد زنگ زدم تا با شنیدن صدایش کمی از دلتنگیام ...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 74
من و بهنام تکلممان را از دست داده بودیم و قادر به پاسخگویی نبودیم! دایی داخل حمام آمد. دست بهنام را با خشونت کشید و از حمام بیرون آورد و روی فرش پرت کرد و در مقابل چشمان وحشتزدهی من زیر مشت و لگد گرفت. بهنام زیر ضربات سهمگین دایی فریاد میزد: ـ آقا حسام من بیگناهم! تقصیر خواهرزادهت بود!...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 75
در همان لحظه گوشیام زنگ خورد. با دیدن نام حامد دوباره بغض به گلویم چنگ زد. گوشی را نزدیک گوش بردم و سکوت کردم چون میدانستم اگر یک کلمه حرف بزنم گریه امانم نمیدهد. صدای دلتنگ و بیقرار حامد را از آنسوی خط شنیدم: ـ مهسا... جواب ندادم. با انگشتانم رانم را میفشردم تا بتوانم بر اعصابم مسل...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 76
با خاله سیما تماس گرفتم و از او خواستم در را باز کند. خوشبختانه دایی حسام قبل از من به او اطلاع داده بود آنجا میروم و هر دو آماده بودند. در مقابل چشمان تیزبین شاپور از در باز داخل رفتم و خودم را طبقهی بالا رساندم. خاله سیما و دایی مسعود جلوی در با نگرانی به استقبالم ایستاده بودند. با دیدن رن...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 77
دو هفته گذشته بود و من در خانهی خاله سیما حس بهتری داشتم. خاله سیما و دایی مسعود با من مثل دختر نداشتهاشان رفتار میکردند و اجازه نمیدادند نم اشک در چشمانم بنشیند. مرتب به من امید میدادند اوضاع درست میشود و من و حامد به زودی سر خانه و زندگی خودمان میرویم. کار هر روز من هم دعا و مناجا...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 78
یک ساعت بعد کاظم خان و دایی حسام به خانه برگشتند و من و خاله سیما مضطرب سمتشان رفتیم و این سؤال مشترک را بر زبان آوردیم: ـ چی شد؟ رضایت داد؟ دایی حسام سرش را به نشانه مثبت فرود آورد و من و خاله سیما از خوشحالی همدیگر را بغل کردیم. دایی حسام که معلوم بود با زهره تسویه حساب داشت، پرسید: ـ زه...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 79
آنقدر زیر نور آفتاب مرا چرخاند و خندیدیم که سرمان گیج رفت. همانطور که یک دستم را به سرم گرفته بودم، گفتم: ـ حامد منو بذار پایین. سرگیجه گرفتم. ـ سر خودمم داره گیج میره. ناگهان تعادلش را از دست داد و کج شد و من فریاد زدم: ـ مواظب باش! داری منو میندازی پایین! پای حامد به سنگ بزرگی گیر ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 80
آرام به روی دوچرخهی حامد آمدم، از پشت او گرفتم و از ویلا دور و دورتر شدیم. برای اینکه حامد را اذیت کنم با صدای بلند گفتم: ـ مگه زور نداری رکاب بزنی؟ حامد با صدای بلند جواب داد: ـ دیگه این حرفو تکرار نکن! هیچکس قدرت بدنی نامزدتو نداره! تندتر رکاب زد و گفت: ـ راضی شدی؟ سر تکان دادم و گ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
