پارت هشتاد و ششم :

نگاه ترسیده و هراسانم سمت حامد کشیده شد. خشم توی وجودش جمع شده بود! نفرت از چشمانش می‌‌بارید!... دستانش را آنقدر سفت و محکم مشت کرده بود که نزدیک بود متلاشی شوند!... به ناگاه از روی زمین برخاست و با قدم‌‌های پرسرعت رستوران را ترک کرد. در همان لحظه دایی حسام و علی آقا و حسین خودشان را به میز ما رساندند و مضطرب پرسیدند: «چی شده؟!!» دایی مسعود با آشفتگی جواب داد:
ـ کاظم خان رو کشتن! عکس جسدش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعاااا ...یعنی میشه اخرش ما عروسی رو ببینیم ؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۵ ماه پیش
  • Zarnaz

    2

    عالی بود مرسی راضیه جونم💋❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖💋

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    کی مردم خبردارشدن که فاتحه خوندن عجب سرعت عملی فقط چندساعت🤔😘💞🙏

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍🧡💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!