عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و چهارم :
فصل آخر
یک ساعت تا پرواز حامد باقی مانده بود و من داشتم از شدت گریه و اندوه نابود میشدم. از تصور اینکه تا ساعتی بعد حامد هزاران کیلومتر از من دور میشد و دیگر در زندگیام حضور نداشت، دیوانه میشدم اما هنوز امید داشتم با من تماس بگیرد و بگوید: « مهسا به خاطر تو موندم.» اما میدانستم اینها فقط در خیالاتم بود و واقعیت چیز دیگری بود. حامد آنقدر دوستم نداشت که به خاطرم در وطن
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید ❤️
۳ ماه پیششادان
0برای همین سعی کردم توقعاتی که به عنوان خواننده داشتم رو هم بیان کنم شاید برای شما هم جالب باشه نظر خوانندگان
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
برای نویسنده که نظرات خوانندگان فوق العاده اهمیت داره. مخصوصا خواننده خوب و حرفه ای مثل شما. خیلی ممنونم وقت گذاشتید رمان رو با دقت و حوصله خوندید و نظرات سازندهتون رو برام فرستادید ❤️
۴ ماه پیششادان
0یا حتی موقعی حامد تصمیم به موندن توی ایران گرفت ، به نظرم باتوجه شخصیتش که خیلی خودشو قوی و مستقل میدونست به جای اینکه همش خونه پسرعمه اش باشه خودش میره دنبال خونه مادرش و اونجا و قابل سکونت میکنه ، درکل خیلی توقع داشتم این خونهه بیشتر دیده بشه تو داستان اما اینطور نشد، من رمان رو خیلی دوست داشتم
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، این خونه از یه جایی به بعد کمرنگ شد و بیشتر به عشق بین حامد و مهسا پرداخته شد. دلیلشم تو آتیش سوختنش و مشکلات بعدش بود.ممنونم مثل همیشه کنارم بودی و خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️
۴ ماه پیششادان
0یه قسمت دیگه ام درمورد خونه سیمین خانم ، چون شروع داستان با این خونهه بود من همش فکر میکردم حامد که بمونه ایران میان با مهسا دوتایی شروع میکنن به بازسازی خونه و مهسا برای حامد کلی از خاطرات مادرش تعریف میکنه و باعث اشنایی حامد با زندگی مادرش میشه اما خب بعد از اون حادثه کلا این خونهه فراموش شد
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اینم خیلی ایده خوبی برای پایان رمان بود. من به خاطر هزینه بازسازی اون خونه که خیلی سنگین بود بی خیال شدم حامد و مهسا بازسازیش کنن. ولی فکر می کنم اگه پیشنهاد شما رو عملی می کردم خواننده رو راضی تر می کردم. بازم ممنونم از پیشنهاد درست و معقولانه تون ❤️
۴ ماه پیششادان
0رمان خیلی خوبی بود ، من اون اوایل که مهسا سامان رو دید و بعد فرناز اومد همش فکر میکردم اتفاقا فرناز شرایطش با سامان بهتر جور میشه ، چون دوتاشون تجربه های یکسانی از زندگی داشتن ، همش ملینا میومد به مهسا سر میزد انتظار داشتم مهسا دوستشو برای زندایی شدنش پیشنهادبده 😅🫣😅🫣
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
باورت می شه اصلا به ذهنم نرسید؟ الآن که گفتی دیدم حق با توئه. شرایط فرناز با سامان خیلی جور بود 👌😍
۴ ماه پیششادان
0حتی اون باری که توی کافه همو دیدن و فرنازم بود همش فکر میکردم عه الان اینا باهم اشنا میشن و حیف که قسمت هم نبودن
۴ ماه پیششادان
0پایانشو دوس داشتم ،من هم حامد رو درک میکردم هم مهسا به نظرم واقعا هرکسی حق داره درمورد اینکه یه عمر زندگیشونو کجا بگذرونن با دقت تصمیم بگیره ..دایی حسام واقعا شخصیت قوی و خوبی بود واقعا کم از پدر نبود برای مهسا
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم ممنونم از اینکه رمان عشق باشکوه رو خوندی و من رو از حس و حالی که تو رمان داشتی باخبر کردی و نظراتت رو در مورد شخصیت ها برام فرستادی. خوشحالم که از پایان رمان راضی بودی 😍
۵ ماه پیشم
0قشنگ بودمثل همیشه ،امیدوارم موفق باشید وبازم رمانهای خوب تو دنیای رمان بزارید.
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خوشحالم رمان رو تا انتها دنبال کردید و دوست داشتید. ممنونم بابت نظرات خوب و انرژیبخشتون و از لطف همیشگیتون 🙏😍
۲ سال پیشموسوی
1سپاسگزارم نویسنده جان قلمتون ماناوپایدار
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از لطفتون. خوشحالم رمان رو دوست داشتید 😍♥️
۲ سال پیشZarnaz
1عالییییی بود مرسیییی راضیه جونم 😍😍هورااا بهم رسیدن 😍💃
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
عشقشون به هم به یک اندازه بود 😍♥️🙏
۲ سال پیشساناز
2ممنون نویسنده قلمت فوق العاده بود❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از اینکه نظرت رو در مورد کل رمان فرستادی. خوشحالم تا انتها دوسش داشتی 😍❤🙏⚘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0قشنگ بود ، خدا رو شکر عاقبت به خیر شدن قلمتون مانا