پارت نود و یک :

نیم ساعت بعد مقابل قبر پدر و مادرم افتاده بودم و داشتم به حال زندگی‌‌ام که رو به نابودی می‌‌رفت، زار می‌‌زدم و از آن‌‌دو موجود نازنین می‌‌خواستم از خدا برایم گشایش بخواهند. می‌‌دانستم اکنون حال حامد هم از من بهتر نبود و با کلی ناراحتی و گلایه از من مقابل قبر پدرش نشسته بود و با او درد و دل می‌‌کرد. به پدر و مادرم گفتم حامد را دوست دارم و نمی‌‌خواهم از دستش دهم اما نمی‌‌توانم با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️💋دایی حسام کاشکی رابطه اشون درست کنه😥

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ♥️ آره واقعا 😍 مگه اینکه دایی حسام زندگی این دو تا رو نجات بده 💖💋

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    هر۲لجبازی میکنن🙏💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آخر لجبازیشون جالبه 😍♥️

    ۲ سال پیش
  • عالیه

    1

    خیلی عالی بودبه نمایش گذاشتن شخصیت زن

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!