لیست کلیه پارتهای رمان عشق باشکوه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان عشق باشکوه - پارت 1
فصل 1 پشت میز نشسته بودم و به سرعت یک نامهی اداری را تایپ میکردم که مدیر آموزشگاه یا همان خاله سیما از راه رسید و با قدمهایی آرام به سویم آمد. دست از تایپ کشیدم و به احترامش برخاستم: ـ سلام خانم مهرجو. ـ سلام مهسا جان. خاله سیما کمی با مقنعه خودش را باد زد و گفت: ـ وای چقدر گرمه! بی...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 2
زمزمهوار گفتم: ـ اصلاً فکر نمیکردم اگه یه روزی پیداش کردیم انقدر سریع قبول کنه بیاد دیدنمون!... خاله سیما با حرکت سر تأیید کرد و گفت: ـ منم فکر نمیکردم انقدر راحت بیاد ایران! ـ بهش گفتید قراره بهش ارثش رو بدیم؟ ـ نه! موقعیت مناسبی برای این حرفها نبود. در پی مکثی کوتاه با چهرهای مت...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 3
دستم را روی دست او نهادم و با لبخندی دلگرمکننده گفتم: ـ من مطمئنم به مادر خدابیامرزش رفته و حسابی میتونید ارتباط خوبی با هم برقرار کنید. خاله سیما لبخند تشکرآمیزی بر لب نشاند و دستش را روی دست من نهاد. با مهربانی گفت: ـ چقدر خوبه تو هستی مهسا! در همین هنگام صدای زنگ در برخاست و من زودتر ب...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 4
از این همه بیعاطفگیاش ماتم برده بود. مثل خودش با لحنی جدی گفتم: ـ که اینطور! اگه منتظر جواب من هستید باید بگم قصد فروش ندارم. لحظهای سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. طوری که نگران شدم نکند حرف بدی زده باشم! همانطور که عمیق و پرنفوذ نگاهم میکرد با لحنی مطمئن گفت: ـ به زودی تصمیمتون عوض...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 5
ـ من که از خدامه! دقایقی بعد از فرناز خداحافظی کردم و روانهی خانه شدم. همزمان با رسیدن من خاله هم با کلی نایلون میوه از راه رسید. زود کمکش رفتم و میوهها را شستم و در یخچال جا دادم. بعد به هال آمدم و خاله را دیدم که روی کاناپه نشسته بود و با محبت نگاهم میکرد: ـ دختر چقدر تو مهربونی. من ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 6
صدای زنگ در، خاله را از آشپزخانه به جلوی در کشاند و صدای گفتگویش با همسایهی واحد چهار به گوش رسید. با بیمیلی به هال برگشتم و روی همان مبل قبلی نشستم. نگاه حامد بالا آمد و روی صورت من نشست. معلوم بود در غیاب من حسابی حوصلهاس سر رفته بود. لبخند محوی بر لب نشاند و گفت: ـ چقدر فضای این خونه آر...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 7
فصل 3 پشت میز نشسته دست زیر چانه نهاده غرق در خاطراتم با مادر خواندهی عزیزم بودم که صدای دخترانهای از رو به رو شنیدم: ـ خانم طلوعی! سرم را بالا بردم و چشمم به ملینا زبانآموز هفده سالهی آموزشگاه افتاد. ابروانم بالا رفتند و پرسیدم: ـ ملینا! اینجا چی کار میکنی؟ کلاست شروع شده! ملینا میز ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 8
نگاه درهم و معنیدار سپهری از حامد و سامان به روی من آمد و جواب داد: ـ برام کاری پیش اومده. شنبه نمیتونم بیام ولی جلسهی بعد جبرانی میذارم. سرم را آهسته فرود آوردم و جواب دادم: ـ ممنونم اطلاع دادین. به طرف ملینا و داییاش برگشتم تا با آنها خداحافظی کنم که ملینا کنار گوشم گفت: ـ سپهری مال ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 9
فصل 4 روی تخت دمر دراز کشیده بودم و با سامان چت میکردم. خیلی عجول بود و اصرار داشت همان روز همدیگر را ببینیم. پیام فرستادم: «تو این هفته سرم شلوغه.» واقعاً هم سرم شلوغ بود. کارهای آموزشگاه زیاد بود و وقت برای خودم نداشتم. سامان که فکر کرده بود برایش کلاس میگذارم پیام فرستاد: «مهسا خانم انق...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 10
روز بعد من و خاله آماده شدیم و با آژانس خانهی دایی حسام که آپارتمانی نوساز واقع در مرکز شهر بود، رفتیم. ماشین خاله خراب شده بود و مجبور شده بودیم آژانس بگیریم و هیچکدام راضی نبودیم. توی ماشین گوشی خاله سیما بیوقفه زنگ میخورد. خاله که در حال وارسی کیفش بود گوشی را به من داد تا جواب دهم. ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 11
فصل 5 از ساعتی قبل جلوی آینه ایستاده بودم و سر تا پایم را برانداز میکردم. آن روز با دایی ملینا قرار داشتم. آنقدر حساسیت نشان داده بودم که بالاخره صدای خاله سیما درآمد: ـ مهسا خوشگلی! بیا کنار بذار اون آینه نفس بکشه. مردد برگشتم و پرسیدم: ـ واقعاً خوبم؟ ـ دایی ملینا انقدر برات مهمه که این...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 12
فصل 6 شش ماه گذشته بود و حامد مرتب برای انجام امور انحصار وراثت به ایران میآمد و دوباره میرفت تا اینکه بالاخره مراحل اداری به پایان رسید و حامد به آرزویش که فروش خانه بود، نزدیک شد. توی آموزشگاه داشتم با ملینا سر و کله میزدم و به او توضیح میدادم داییاش مورد مناسبی برای من نیست اما او...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 13
میدانستم بعد از ندیدن سند روی میز چه قشقرقی در محضر بر پا میشد اما برایم مهم نبود و ذرهای از کاری که کرده بودم پشیمان نبودم. حامد حق نداشت خانهای که به نام هردویمان بود بدون رضایت من بفروشد!... زود یک تاکسی گرفتم و درونش نشستم و شتابزده به راننده گفتم: ـ آقا راه بیفت! ـ ای به چشم! ب...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 14
در همین افکار درهم به سر میبردم که گوشیام زنگ خورد. خاله سیما پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم با لحنی ملامتآمیز گفت: ـ مهسا این چه کاری بود کردی؟ چرا سندو از محضر برداشتی رفتی؟آبروی من و حامد رفت! مکثی کردم و با صدایی آهسته جواب دادم: ـ خاله من اومدم پیش دایی حسامم. تا یه ساعت دیگه میا...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 15
نیم ساعت بعد پشت در خانهی دایی مسعود ایستاده بودم و زنگ را میفشردم. کمی بعد در باز شد و من با اندوهی که سعی داشتم پشت ظاهری آرام پنهان سازم، پلهها را بالا رفتم اما همین که چشمم به دایی مسعود افتاد زدم زیر گریه و حتی یک کلمه نتوانستم حرف بزنم. دایی که نگران شده بود جلوتر آمد و مضطرب پرسید: ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 16
همگی به خانهی خاله سیما برگشتیم و خودمان را منتظر ورود کاظم خان یا همان پدر حامد کردیم که پس از سالها به خانهی خواهرزن سابقش میآمد. خاله سیما توی آشپزخانه مشغول تدارک ناهار بود. حامد و دایی حسام هم داشتند با هم بحث میکردند و من این وسط مانده بودم چه کنم. از کاظم خان ترسی ناشناخته درونم ...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 17
کمی بعد توی آشپزخانه داشتم ظرفها را کف میزدم که حامد پیدا شد. کنارم ایستاد و بیصدا به کابینت تکیه داد. صدایش آرام و لحنش دلجویانه بود: ـ از دستم دلخوری؟ بیآنکه نگاهش کنم، جواب دادم: ـ نه. شرمزده گفت: ـ راستشو بگو. میدونم اون شب خیلی از دستم ناراحت شدی. سرم را چرخاندم و نگاهم...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 18
بعد از اینکه خاله سیما رفت دست هم را گرفتیم و کلی ذوق همکار شدنمان را کردیم. فرناز گفت: ـ از این بهتر نمیشه! از این به بعد هر روز همدیگرو میبینیم. با هم میایم با هم میریم. هیچکسم حق نداره بگه بالای چشممون ابروئه! با خنده گفتم: ـ دوباره خلبازیای من و تو شروع شد! با آمدن آقای سپهری ...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 19
وحشتزده به طرف در دویدم تا فرار کنم اما آتش به طرفم هجوم آورد و مجبور شدم عقب بروم! نفسم تنگ شده بود و به سرفه افتاده بودم. راه عبور کاملاً به رویم بسته شده بود. من در میان این شعلههای بیرحم زندگیام را از دست میدادم و به زودی به پدر و مادرم ملحق میشدم. اشک چشمانم را میسوزاند و فریاد...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 20
فصل 8 جمعهی بعد مراسم سالگرد را دوباره برگزار کردیم اما اینبار میهمانان را برای ناهار به رستوران دعوت کرده بودیم. توی بهشت زهرا با مانتو و شال مشکی مقابل مزار مادرخواندهام نشسته بودم و آرام و بیصدا اشک میریختم: «منو ببخش نتونستم اون خونهی قشنگ رو که انقدر براش زحمت کشیده بودی حفظ کنم...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
