پارت هشتاد و چهارم

زمان ارسال : ۱۳ روز پیش

حامد زود آماده شد و کنارم آمد و مرا که کمرم صاف نمی‌‌شد، بلند کرد و در میان ذکر و صلوات‌‌های فیروز خان از خانه بیرون آمدیم. حسین هم پشت سر ما سریع کفش‌‌هایش را پوشید و بیرون آمد و گفت:
ـ بذارید منم بیام. نگران آقا حسامم.
تا به بیمارستان برسیم یک‌‌بند گریه می‌‌کردم. حامد با خاله سیما تماس گرفته بود و در مورد جزئیات ماجرا پرسیده بود و خاله سیما گفته بود جریانش مفصل است. بالاخره د

383
61,767 تعداد بازدید
221 تعداد نظر
94 تعداد پارت

اطلاعیه ها :

راضیه نعمتی : ۳ ماه پیش

عزیزان ❤
ساعت ۱۹:۳۰ روزهای فرد یک پارت از پارت‌های عشق باشکوه رایگان می‌شه

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید