پارت هشتاد و چهارم :

حامد زود آماده شد و کنارم آمد و مرا که کمرم صاف نمی‌‌شد، بلند کرد و در میان ذکر و صلوات‌‌های فیروز خان از خانه بیرون آمدیم. حسین هم پشت سر ما سریع کفش‌‌هایش را پوشید و بیرون آمد و گفت:
ـ بذارید منم بیام. نگران آقا حسامم.
تا به بیمارستان برسیم یک‌‌بند گریه می‌‌کردم. حامد با خاله سیما تماس گرفته بود و در مورد جزئیات ماجرا پرسیده بود و خاله سیما گفته بود جریانش مفصل است. بالاخره د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالیییی عالیییی مرسیییی راضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم ❤💋

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    حسودهرگزنیاسودممنون بانو😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.