پارت نود و دوم :

تماس قطع شد و من سعی کردم آرامش خودم را بازیایم اما مگر می‌‌شد؟... مرتب حرف‌‌های توهین‌‌آمیز و نامهربان حامد توی ذهنم رژه می‌‌رفت و قلبم را می‌‌شکست. گاهی راه می‌‌رفتم. گاهی می‌‌نشستم و زار می‌‌زدم. گاهی دراز می‌‌کشیدم و از دنیا و تمام آدم‌‌هایش بیزار می‌‌شدم. تا صبح پلک روی هم نگذاشتم تا اینکه یازده صبح گوشی‌‌ام زنگ خورد. با چشمان بی‌‌خواب دست دراز کردم و گوشی را از بالای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    حامد یه جوری لج کرده باید بامن بیاد انگار یه کالا خریده میخواد ببره باخودش،مهساهم نمیگه حالش خرابه با محبت قانعش کنم بدتر لج کرده،انگاراون نبود گفت هر جاتو باشی زندگی میکنم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به جای اینکه هم دیگرو درک کنن داشتن با هم لج می کردن ولی آخرش دل جفتشون طاقت نیاورد و خوب موقعی به خودشون اومدن 😍

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم‌ 💖💋

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای این حامدچرااینطورشد😔🙏💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حامد غیر قابل پیش‌بینی و خطرناک شده 😍♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️