پارت چهارده :

در همین افکار درهم به سر می‌‌بردم که گوشی‌‌ام زنگ خورد. خاله سیما پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم با لحنی ملامت‌‌آمیز گفت:
ـ مهسا این چه کاری بود کردی؟ چرا سندو از محضر برداشتی رفتی؟آبروی من و حامد رفت!
مکثی کردم و با صدایی آهسته جواب دادم:
ـ خاله من اومدم پیش دایی حسامم. تا یه ساعت دیگه میایم خونه صحبت می‌‌کنیم.
خاله بهت‌‌زده گفت:
ـ اون بنده خدا رو چرا از کار و زند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عزیزممم .مهسا خیلی گنااااه دارهههههه😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حامد دلش رو شکست 😔

    ۵ ماه پیش
  • دازای

    0

    عالییییی

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    دلم برای مهسا میسوزه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😔❤

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • طوبا

    0

    ممنون مرسی خیلی قشنگ بود عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم ♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالی بود مرسی ❤️❤️ایول به مهسا دیگه جایش اونجا نبود 😍

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏😍

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    1

    دایی مهسانبایداجازه میداد ازاولین اونجا بمونه

    ۳ سال پیش
کپی شد!