پارت سوم :

دستم را روی دست او نهادم و با لبخندی دلگرم‌‌کننده گفتم:
ـ من مطمئنم به مادر خدابیامرزش رفته و حسابی می‌‌تونید ارتباط خوبی با هم برقرار کنید.
خاله سیما لبخند تشکرآمیزی بر لب نشاند و دستش را روی دست من نهاد. با مهربانی گفت:
ـ چقدر خوبه تو هستی مهسا!
در همین هنگام صدای زنگ در برخاست و من زودتر برای باز کردن برخاستم. هزینه‌‌ی پیک را جلوی در آپارتمان حساب کردم و در را بستم و داخل آمدم. خاله سیما غذاها را آماده کرد و روی میز گذاشت و شروع به خوردن کردیم. بعد در حالی‌‌که هر دو هیجان دیدار حامد را داشتیم به رختخواب رفتیم و آرام زیر پتو خزیدیم و تا دیر وقت بیدار بودیم...
***
صبح روز بعد با صدای خاله سیما از خواب بیدار شدم.
ـ مهسا جان بیدار شو. باید بریم آموزشگاه. دیر شده.
چشمانم را نیمه‌‌باز کردم و با دیدن ساعت که از ده گذشته بود صاف روی تخت نشستم و موهایم از یک طرف شانه‌‌ام سرازیر شد:
ـ چرا منو زودتر بیدار نکردین؟
خاله سیما که مانتو شلوار اداری‌‌ بر تن کرده بود و داشت جلوی آینه مقنعه‌‌اش را روی سر میزان می‌‌کرد، گفت:
ـ تقصیر من شد. دیروز حسابی خسته‌‌ت‌‌ کردم.
پتو را کاملاً کنار زدم و جواب دادم:
ـ نه! این چه حرفیه؟ الآن آماده می‌‌شم.
توی آشپرخانه یک مشت آب به صورتم پاشیدم و جلوی آینه ایستادم و آرایش ملایمی بر چهره نشاندم. کمی بعد با ماشین خاله روانه‌‌ی آموزشگاه شدیم. جلوی در آموزشگاه تازه یادم افتاد چقدر هول بودم و گوشی‌‌ام را در خانه جا گذاشته‌‌ام! با آشفتگی گفتم:
ـ خاله گوشیمو تو خونه جا گذاشتم!
خاله که آرام‌‌تر از من به نظر می‌‌رسید با خونسردی سوئیچ ماشینش را به طرفم گرفت و گفت:
ـ زود برو گوشیتو بیار.
تشکر کردم و با عجله به آن‌‌سوی خیابان رفتم. ماشین را روشن کردم و به سرعت به خانه برگشتم. گوشی را که روی اپن جا مانده بود، برداشتم و دوباره به آموزشگاه برگشتم. با چهره‌‌ای آرام به طرف میزم قدم برمی‌‌داشتم که صدای بم پسرانه‌‌ای توجهم را جلب کرد و باعث شد همان‌‌جا بایستم! صدا از اتاق مدیریت می‌‌آمد. سرم را عقب چرخاندم و از در نیمه‌‌باز تا حدودی داخل را دیدم. چهره‌‌ی شخصی که توی اتاق بود را نداشتم اما حس مرموزی مطمئنم می‌‌کرد حامد آنجا بود. کمی جلوتر آمدم. نگاهم از شلوار خوش‌‌دوخت مشکی‌‌اش بالا آمد و روی صورت پسرانه‌‌ی خوش‌‌ترکیبش نشست. چهار شانه بود و اندام قرص و محکمی داشت و با اینکه نشسته بود معلوم بود قامت بلندی داشت. در همین افکار بودم که نگاه خاله که پشت میز نشسته بود به من افتاد و با لحنی شاد گفت:
ـ مهسا جان اومدی؟ چقدر زود! بیا تو.
در حالی‌‌که سعی می‌‌کردم هیجانات درونی‌‌ام را مخفی سازم آهسته قدم به درون اتاق نهادم و نگاهم کاملاً به او افتاد. روی صندلی سمت راست پایین‌‌تر از میز مدیر نشسته بود و با حرف خاله نگاهش به آرامی سمت من کشیده شد. خاله سیما با لحنی پرمحبت معرفی کرد:
ـ ایشون حامد جان خواهرزاده‌‌ی عزیز من هستن. ایشونم مهسا جان همون دختر خونده‌‌ی عزیز مادرت که الآن داشتم صحبتش رو می‌‌کردم.
لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و گفتم:
ـ سلام. از آشنایی باهاتون خوشبختم!
حامد به نشانه‌‌ی سلام و ابراز خوشبختی متقابل کمی روی صندلی جا به جا شد و من که احساس معذب بودن داشتم، گفتم:
ـ با اجازه‌‌تون‌‌ من برمی‌‌گردم سر کارم.
خاله با حرکت سر اجازه‌‌ی مرخصی داد و نگاه پرمهرش را روانه‌‌ی خواهرزاده‌‌اش کرد. وقتی پشت میز نشستم تا به کارهایم برسم مرتب چهره‌‌ی حامد را به خاطر می‌‌آوردم که شباهت چندانی به مادرش نداشت. برایم فوق‌‌العاده غریبه بود و از اینکه هیچ شناختی از او نداشتم دل‌‌نگران بودم. نمی‌‌دانم چقدر گذشته بود که متوجه شدم حامد از اتاق بیرون آمده بود و با قدم‌‌هایی محکم به طرفم می‌‌آمد. متعجب از اینکه چرا سمت میز من می‌‌آمد سرم را به کارم گرم کردم که او را درست مقابل میز خود دیدم و لحظه‌‌ای بعد صدای آرام و مؤدبانه‌‌اش را شنیدم:
ـ ببخشید من اسمتون رو فراموش کردم!
سرم را از مانیتور به سوی او بالا بردم و به چشمان پرمعنی‌‌اش نگریستم. با صدایی آرام و متین جواب دادم:
ـ مهسا هستم.
با همان لحن مؤدب گفت:
ـ مهسا خانم چند دقیقه می‌‌تونم وقتتون رو بگیرم؟
با تعجبی پنهان به خاله سیما که از دور اشاره می‌‌کرد با او بروم نگریستم و لبخندی تصنعی بر لب نشاندم:
ـ بله، حتماً.
از پشت میز برخاستم و او را به کلاسی خالی هدایت کردم. حالا هر دو رو به روی هم ایستاده بودیم و منتظر شنیدن حرف‌‌هایش مانده بودم. نمی‌‌دانم چرا دچار ترس و دلهره شده بودم و از تنها بودن با او فوق‌‌العاده معذب! با شنیدن صدایش به خود آمدم:
ـ خاله به من گفت مادرم سالایی که ازش دور بودم سرپرستی شما رو که دختر دوست مرحومش بودین به عهده گرفته بوده و با هم زندگی می‌‌کردین.
با سری زیر گرفته و صدایی که اوج ناراحتی‌‌ام را از فقدان مادرش نشان می‌‌داد، گفتم:
ـ بله، همین‌‌طوره. ایشون در حق من واقعاً مادری کردن.
در همان حال که این کلمات را بر زبان می‌‌آوردم به واکنشش ‌‌نگریستم. نگاهش را به سوی دیگری گرفته بود و با لبخند کجی که واقعا ًنمی‌‌دانستم چه مفهومی داشت، به نقطه‌‌ای می‌‌نگریست. در پی مکثی کوتاه لب‌‌هایش تکان خورد و به حرف آمد:
ـ هر چند برای من اصلاً نبودن ولی خوشحالم برای شما همیشه بودن و از محبت سیرابتون کردن!...
سکوت کرده بودم و نمی‌‌دانستم چه جوابی دهم. خب پسر بیچاره تا حدودی حق داشت! تمام سال‌‌هایی که نیاز شدید به مادر داشت من به جای او از محبت مادرش بهره می‌‌بردم! دوباره نگاهش را روانه‌‌ام کرد اما این‌‌بار آرام و عادی! طوری که سردرگم شدم جمله‌‌ی قبلی‌‌اش طعنه به من بود یا حرف دل خودش! با لحنی جدی ادامه داد:
ـ خاله وصیت‌‌نامه رو به من نشون داد. این‌‌طور که پیداست من و شما تو خونه‌‌ا‌‌ی که از مادرم ارث رسیده سهیم هستیم. من به تصمیم مادرم احترام می‌‌ذارم و به دیده‌‌ی منت می‌‌ذارم اما خواستم یه چیزی رو بدونید! من قصد ندارم این خونه رو نگه دارم. ممنون می‌‌شم باهام همکاری کنید تا زودتر خونه رو بفروشیم و هر کدوم سهممون رو برداریم و بریم دنبال زندگیمون.
با لبخندی محو پرسیدم:
ـ حالا چه عجله‌‌ای دارید برای فروش؟
قاطعانه جواب داد:
ـ خب راستش من اینجا هیچ کاری ندارم. تمام زندگیم اون‌‌طرفه و دلیلی برای اینجا موندن ندارم.
بی‌‌اختیار پرسیدم:
ـ پس خاله‌‌ سیما چی؟...
با لبخندی نرم به سوی دیگری نگریست و چانه‌‌ی خوش‌‌فرمش را به نمایش گذاشت. پس از مکثی دوباره سرش را سمتم چرخاند و جواب داد:
ـ به خاله گفتم هر وقت ایران اومدم برای دیدنش میام.
با ناراحتی گفتم:
ـ من تو اون خونه با مادر مرحومتون کلی خاطره داشتم... نمی‌‌تونم به سادگی ازش دل بکنم!
خندید! خنده‌‌ای که نشان می‌‌داد حرفم تا چه حد برایش بی‌‌معنی بوده! بعد با جدیت نگاهم کرد و گفت:
ـ لطفاً این حرفای احساساتی رو بذارید کنار. اون خونه الآن بدون مادرم هیچ ارزشی نه برای من نه برای شما داره!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    به نظرم حامد خیلی گناه داره ..مامانشم که زنده نیست بتونه این حال بد رو برطرف کنه ..بایدم فقط بخواد تکلیفشو معلوم کنه و بره ..

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💔

    ۵ ماه پیش
  • مرسانا

    0

    تا این جا جالبه

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    1

    قشنگه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Zahra.love bts.

    0

    دستت طلا عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍🙏

    ۲ سال پیش
  • نودهی

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • مهیار

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!