پارت نوزده :

وحشت‌‌زده به طرف در دویدم تا فرار کنم اما آتش به طرفم هجوم آورد و مجبور شدم عقب بروم! نفسم تنگ شده بود و به سرفه افتاده بودم. راه عبور کاملاً به رویم بسته شده بود. من در میان این شعله‌‌های بی‌‌رحم زندگی‌‌ام را از دست می‌‌دادم و به زودی به پدر و مادرم ملحق می‌‌شدم. اشک چشمانم را می‌‌سوزاند و فریادهای تضرع‌‌آمیز خودم را می‌‌شنیدم:
ـ کمک! کمکم کنید! یکی به دادم برسه!
اما دریغ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    حیف خونه به اون خوبی ... کاظم خان قشنگ مشکوکههه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    براشون مهم نبود. فقط پولش رو می خواستن.

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    0

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    خیلی خیلی عالی بود مرسی 😍ایول حامد مرسی که نجاتش دادی😘❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏😍♥️😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!