عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت هفده :
کمی بعد توی آشپزخانه داشتم ظرفها را کف میزدم که حامد پیدا شد. کنارم ایستاد و بیصدا به کابینت تکیه داد. صدایش آرام و لحنش دلجویانه بود:
ـ از دستم دلخوری؟
بیآنکه نگاهش کنم، جواب دادم:
ـ نه.
شرمزده گفت:
ـ راستشو بگو. میدونم اون شب خیلی از دستم ناراحت شدی.
سرم را چرخاندم و نگاهمان با هم تلاقی کرد. یک لحظه چیزی مثل جریان برق از قلبم گذشت!... زود سرم را
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏💖⚘
۲ سال پیشاسرا
0عالیه خانم نعمتی مثل همه رمانتون
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم 🙏♥️
۲ سال پیشامامی
2تا اینجارمان خوبی هست واین که درباره *** نوشته اید خیلی خوبه ممنونم امیدوارم در کارهای بعدیتون هم موفق باشید
۳ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم. بله معمولا در رمان ها به نمـــاز اشاره نمی شه در حالی که نشون دادن نمـــاز خوندن شخصیت اصلی و برقراری ارتباطش با خدا حس خوب به خواننده می ده.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الیتی
0عالی❤️😍🌹