پارت هفده :

کمی بعد توی آشپزخانه داشتم ظرف‌‌ها را کف می‌‌زدم که حامد پیدا شد. کنارم ایستاد و بی‌‌صدا به کابینت تکیه داد. صدایش آرام و لحنش دلجویانه بود:
ـ از دستم دلخوری؟
بی‌‌آن‌‌که نگاهش کنم، جواب دادم:
ـ نه.
شرم‌‌زده گفت:
ـ راستشو بگو. می‌‌دونم اون شب خیلی از دستم ناراحت شدی.
سرم را چرخاندم و نگاهمان با هم تلاقی کرد. یک لحظه چیزی مثل جریان برق از قلبم گذشت!... زود سرم را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الیتی

    0

    عالی❤️😍🌹

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖⚘

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه خانم نعمتی مثل همه رمانتون

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم 🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • امامی

    2

    تا اینجارمان خوبی هست واین که درباره *** نوشته اید خیلی خوبه ممنونم امیدوارم در کارهای بعدیتون هم موفق باشید

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم. بله معمولا در رمان ها به نمـــاز اشاره نمی شه در حالی که نشون دادن نمـــاز خوندن شخصیت اصلی و برقراری ارتباطش با خدا حس خوب به خواننده می ده.

    ۳ سال پیش
کپی شد!