دوست داشتی؟
رمان لج و لجبازی به سبک من و تو اثر رایکاراستین ویسناکی

رمان لج و لجبازی به سبک من و تو

  • زبان فارسی
  • 85.5K 👁
  • 215 ❤️
  • 336 💬

خلاصه رمان طنز لج و لجبازی به سبک من و تو

عشق ، غرور ، زندگی... بیا تا در کنار زندگی طعم عشق را با چاشنی غرور بچشیم... بیا زندگی کردن را یاد بگیریم، نه ادامه دادن را... بیا دنیایمان را به یک عادت معمولی تبدیل نکنیم... عادتی که بعضی با غرور و بعضی با عشق آن را سپری میکنند... بیا تا لج و لجبازی ما، فقط به سبک من وتو باشد... خلاصه:داستان من قصه دختریه که زندگی کردن رو می خواد... این دختر بی قصد میخنده ، بی قصد حرف میزنه و از همه مهمتر بی قصد زندگی میکنه... رائیکا یاد گرفته که به جای غرور چاشنی شیطنت رو پیشه کارش کنه و با اذیت کردن هاش موجب خنده بشه... درسته که خیلی دلش نازکه وزود میشکنه، اما با خندیدن از خودش یک آدم بی تفاوت رو ساخته...

قسمتی از متن رمان لج و لجبازی به سبک من و تو

+ ربطش تو با ربطیش بود
-هان؟احیانا نمیگن ربطش تو بی ربطیش بود؟
+از من متفاوته!!!
اومدم جوابش رو بدم که گوشیم زنگید و
- چیه رها؟
رها:کلک رفتی پیش دوست پسرت ،آره؟؟؟
-برو گمشو
+وای چه باحال،بگو منم بیام!!
-من میگم خره،تو میگی بدوش؟؟
رها از اون ور زد زیر خنده و سایی هم با چشمای متعجب زل زده بود به من
-چته چرا میخندی؟!؟!
رها تیکه تیکه‌گفت:خ‍ ... ررر. ه‍...نه ن‍ ... ر. ..ه
-درست حرف بزن بفهمم چی میگی
+دارم میگم این ضرب المثله این نیست!!!
-خوب پس چیه؟؟؟
این بار ساینا جواب داد:من میگم نره تو میگی بِدوش!!!اوه اوه تازه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم
-حالا اونو ولش ، چی کار داری زنگ زدی؟؟
+مثلا بحث عوض دیگه؟
-یا بگو یا قطع کنم
+باش بابا عصبانی نشو ،فقط میخواستم بگم ناسلامتی ما اونجاییم ها دلت خواست بیا
-عمو اینا رفتن؟
+آره بابا پشت سرت پا شدن رفتن
-تا یک نیم دیگه اونجام ...به چشمای سبز ساینا که زل زده بود بهم نگاه کردم
-ها چیه؟!؟!
+یاد قبلا افتادم،یادته چقدر مسخره بازی در میوردیم؟
یک لبخند به یاد اون روزا رفتم
+آخــــــــی یادش بخیر اون روزا سینا هم بود(سینا داداش سایناست و قل رو به روشه،که الان ازدواج کرده)
+آره.....یکم دیگه باهاش یاد گذشته ها کردیم و بالاخره بار و بندیل رو جمیدم و زدم به راه خانه...ً............
چراغ های طبقه پایین خاموش بود و معلوم بود مامانو بابا خوابیدن...آخه دو تا اتاق پایین بود که یکیش رو مامان اینا برداشته بودن،طبقه دوم هم سه تا اتاق داشت که یکیش مال من و یکی مال آترین بود و بقیش هم مثل یک واحد مجزا بود که هم آشپز خونه داشت، هم همچی دیگه!!!
آروم رفتم بالا و اومدم برم تو اتاقم که صدای پچ پچ عتیقه ها از بالکن میومد،اول یکم وایسادم ببینم چی میگن؟!؟!
رها:وای بچه ها نمیدونید چه خوشتیپ بود
رومینا:اسمش چی بود؟!؟!
رها:تا اون جایی که من فهمیدم رادمان،پسر عموی کوچیکیش هم بود
ورتا:اون یکی چی؟تو که یک جوری پریدی رفتی ما نفهمیدیم چی شد
رها:اون یکی هم بدک نبود مثل رادمان بود،چشماش قهوه ای بود و قدش بلند بود و....
رها همینجوری داشت از رادی میحرفید،اِ اِ اِ این از رها ،اون از ورتا اونم از ترل‍...
ترلان:بچه ها اونا رو ولش کنید ،آترین چرا نمیاد؟؟؟
بیا اسمش رو نگفتم رفت سراغ داداشم!!!عجب زمونه ای شده ها به دوستات هم نباید اعتماد کنی!!!حالا رهی و وِری رو بِول اون ترلان رو بگو.... نشونتون میدم!!!آروم رفتم تو اتاق سومی که خالی بود و یک پارچه سفید برداشتم و گذاشتم رو رو خودم....لامپ اتاق خاموش بود و لامپ بالکن رو روشن کرده بود و کلیدش دقیقا کنار در بود ، آروم یواش رفتم کنار در و شروع کردم به روشن _خاموش کردن لامپ
ملودی:وای بچه ها این (اشاره کرد به لامپ) چرا اینجوری میشه؟!
یانا:لابد داره میسوزه دیگه!!!
-هــــــــــ‌....وووو ه‍ـــــــوووو
یانا با ترس:بروبچ نکنه اینجا جن داره؟؟؟
رها:خفه شو
خوب حالا وقتشه،رفتم جلوی در،چون لامپ خاموش بود من فقط یک حاله ی سفید بودم؛ترلان با لکنت گفت:بـَ ..ب‍ بچچــــ ... ههااا اووون‍... چچ‍..ییههه؟؟؟؟؟
تا بچه ها منو دیدن شروع کردن به جیغ زدن...هاها ها حالا به پسر عمو ها وداداش من چشم دارین؟؟؟هینطور داشتم اَدا در میوردم که یهو یه چی خورد تو سرم....
یه بنده خدا:رائیکا....رائی؟؟؟
چشمام رو یکم باز کردم،همچی تار بود،آخ سرم
رومینا:بچه ها به هوش اومد
رها:خوبی دختر؟؟
ترلان:این چند تاست؟؟
با اینکهحالم خوب بود،دوباره اون حس مردم آزاریم گل کرد-شما دیگه کی هستین؟!؟!من کیم؟!؟!اینجا کجاست؟!؟!
رها:خوب بروبچ این یعنی خوبه!!!!
ملودی:بشکنه این دستم....نه اصلا چرا دست من بشکنه؟؟دست خودت بشکنه رائی مردیم از ترس
داشتممثلا یا تعجب نگاشون میکردم،رومینا که این حالتم رو دید شروع کرد به زر زر کردن:میگم نکنه بچه ها واقعا حافظش رو از دست داده؟؟؟
ترلان:بشین بینیم باو،تو این عتیقه رو نمیشناسی؟
-تو ور خدا،شما کی هستین؟؟با من چی کار دارین؟؟رائی و کوفت،یعنی چیزه رائی کیه؟!؟!
ای خدا من امروز از دنده سوتی بلند شدم ها،میدونستم که برا بچه ها لو رفتم...
یانا:نه واقعا رها راست گفت!!!
از موقعیتم عقب نکشیدم و حالا هی از من اسرار هی از اونا انکار ،وسط اون همه کش مکش یهو یاد ساعت افتادم-راستی ساعت چنده؟؟؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لج و لجبازی به سبک من و تو
  • مریم

    0

    رمان خوبی بود ولی کاش ادامه داشت مثلاً رها با رادمان و راهعیکا با هامان ازدواج می کردند و میرفتم پاریس

    ۱۳ ساعت پیش
  • یلدا

    0

    چرت بود ،بی سر وته بود ، کاملا نویسنده بی تجربه بود ، خارجی نبود و... وقتتون رو هدفش ندید

    دیروز
  • اسپایدرمن

    0

    فصل دوم ندارع به آخرش که رسیدم شوکه شدم اونجا تموم شد

    ۳ هفته پیش
  • راحیل

    1

    رمان قشنگی بود ولی کاش ادامه داشت و جاهایی که بچها ب عشقاشون می رسیدند و عاشق میشدن

    ۴ هفته پیش
  • خیلی بی مزه تموم شد

    0

    بنظرم باید پارت 2 داشته باشه

    ۲ ماه پیش
  • الینا

    2

    ادامه نظرم اینه که رها عاشق کی بود و کیو میگفت که مال اون نیست خیلی سوالا پیش اومده که باید این رمان جلد دوم داشته باشه وگرنه رمانی به شدت افتضاح میشه

    ۳ ماه پیش
  • الینا

    4

    رمان خوبی میشد اگه ادامه میدادین شما نوع داستانو نوشته بودین عاشقانه ولی لحضه عاشقانه ای پیش نیومد این یک دو اینکه نگفته شد رائیکا و رها و ترلان و رومینا رفتن پاریس یا نه چیکار کردن بعد علت رفتن هامان به پاریس بعد بابای هامان کی بود که میخواست بیاد ایران و علت علاقه پدربزرگ رائیکا به رادمان چی بود

    ۳ ماه پیش
  • +..-

    8

    املا ضعیف بود .خیلی نصفه تموم شد.رمان خوبی میشد اگه ادامه داشت.نه جریان بین پدربزرگ و رادمان رو گفتید نه دلیل مهاجرت عمه به پاریس.نه حتی از زندگی رائیکا در پاریس چیزی گفتید.جلد دوم بشدت الزامیه! خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • mehrasa

    1

    رمان ادامه بده لطفا چون پایانش اصلا خوب نبود بدونه ته بود و خیلیم عاشقانه نبود

    ۳ ماه پیش
  • یگانه

    1

    رمان خوبی بود ولی اصلا سر و ته نداشت فقط این بود هفت تا دختر بودن که برای داروسازی آزمون دادن چهار نفرشون قبول شدن اره این داستان خوبی هست ولی رمان یکم عاشقانه هم خوب بود مثلا رایکا با ترلان و رومینا و رها که رفتن خارج برن تو دانشگاهی که هامان استادش هست هامان و رایکا عاشق هم بشن و ازدواج کنن

    ۳ ماه پیش
  • کوماندو

    6

    من یک نظریه دارم من می خوام این رمانو تموم کنم خیلی از سبکش خوشم اومد می خوام اگه خود نویسنده راضیه بنویسم و یک ایده های دارم دوست دارم جوابمو بدید دوست دارم فصل دومی داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • یگانه

    2

    به نظر من رمان خیلی خوبی بود اما به نظرم بهتر بود وقتی رایکا به پاریس میرفت رو هم میگفتید

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    6

    ادامه اش چی میشه مسخره تمام شد خیلی نه عاشقونه بود نه پایان خوبی داشت

    ۴ ماه پیش
  • اره خیلی مسخره تمومش

    1

    .اره خیلی مسخره تمومش

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    0

    یه رمان بود ک یه دختره با پسره عاشق هم میشن و ازدواج میکنن بعد دختره میفهمه سرطان داره حامله هم میشه ولی بچش بدنیا میاد یه دختره آخرش دختره میمیره داداششم خارج از کشوره اسمش نیماس فکر کنم ک وقتی میاد میبینه خواهرش مرده بعد رمانش جلد دومم داره ک جلد دومش از زبون دخترشه اسم رمانه چیه من خیلی دنبالشم

    ۴ ماه پیش
  • 퍼테메

    6

    عالی اما بقیش

    ۴ ماه پیش
  • یکی

    3

    میگن چرته و ادامه نداره پس از نظرم شماهم نخونید منم نمیخونم

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!