لیست کلیه پارتهای رمان عشق آمازونی (جلد دوم) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 1
- یعنی الان واقعا قراره هانا تو فیلم بازی کنه؟ روشنک یه لحظه نگاهش رو از گوشی برداشت و یه چیپس انداخت تو دهنش و گفت: - آره نقش اول رو بهش دادن. - احتمالا نقش اوله فیلمم یه خره! با حرص بسته دستمال کاغذی رو تو صورت دریا پرت کردم. - حرف نزن بیشعور... دوستت داره معروف میشه! - خیلی خب بابا، تو فیلمو ب...
بروزرسانی در : ۱۷۴۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 2
- آشغال! یعنی هیچ کاری نکردی؟ اخمی کردم و کلافه گفتم: - خب چی کار می کردیم؟ - احمق، یه عشوه ای، یه نازی، یه ماه با پسره بوده یه ذره حس هم توش ایجاد نکرده. با یاد آوری اون روزا لبخندی زدم. - ریا نباشه، یه حسایی ایجاد کردم... با ذوق بهم نزدیک شد و چشمای آبی اش رو بهم دوخت. - بگو بگو، چه حسایی؟ - تن...
بروزرسانی در : ۱۷۴۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 3
کاری که گفتم رو کردن و من تازه یزدان رو دیدم؛ چند جای دست و گوشه پیشونی اش زخمی شده بود... هنوز ساکت نگاهش می کردم که دریا همزمان با اینکه جلو می اومد تا ببینه کیه که دارم می زنمش، گفت: - چی شده هانا؟ مزاحمت ش... به یزدان رسید و با دیدنش حرفش ناتمام موند... نفس عمیقی کشیدم؛ کار خیلی بدی کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۷۴۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 4
یزدان فرار رو بر قرار ترجیح داد و لنگ لنگون رفت. هستیار که دریا رو روی زمین گذاشت، دریا از بس جفتک انداخته بود، خسته رو زمین نشست و رو به هستیار در حالی که نفس نفس می زد گفت: - چرا نذاشتی آدمش کنم؟ هستیار دستی به صورتش کشید و خم شد و نفسی چاق کرد. - کشتینش بدبخت رو! بعدم برگشت سمت من و پرسید...
بروزرسانی در : ۱۷۴۵ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 5
با این حرفش پسره یهو مات شد و بعد تک خنده ای کرد و صندلی دریا رو به حالت اول برگردوند. دریا چشماش مدام پی پسره می رفت، پسره که رفت پیش اکیپش نشست، دریا دستش رو قلبش نشست و با نگاهی شیفته به پسره نگاه می کرد. غذا رو که آوردن، ما داشتیم مثل چی می لنبوندیم، ولی دریا همش نگاهش به پسره بود. پسره سنگ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 6
که بوس می خواستی یزدان؟ که بوس می خواستی بدی دلارام؟ تا من هستم همه کارهایتان هچ به هچ است... من بسی دختر خوبی ام! نمی ذارم به گناه آلوده شین. چند دقیقه بعد آخ و اوخشون تموم شد و یزدان با حرص دستی به صورتش کشید. - چی از جون من می خوای تو؟ پدر مادرت بهت یاد ندادن که قبل از وارد شدن به جایی در بز...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 7
نگاهی به ساعت انداختم؛ یک ظهر بود، حتما هی بیدار نشدم تا مامانم خودش دست به کار شده و اومده جارو زده. اول از هر چیزی وارد حموم شدم و یک حموم مشتی کردم تا حالم جا بیاد. از حموم که بیرون اومدم، فهمیدم که بابام برگشته و مامان داره غذا می کشه. منم که کلا بچه سر راهی ام، صدام نکردن. صدای اخبار کل خونه...
بروزرسانی در : ۱۷۴۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 8
سه تایی زود نشستیم و نگاهمون رو به موزائیکای پایین دوختیم. یه لحظه سرم رو بالا آوردم و دیدم دریا زیر زیرکی به پلیسه نگاه می کنه. چون رو به روم بود، پام رو دراز کردم و یکی محکم به پاش کوبیدم که اخمی کرد. بعد اخمش یه اشاره ای بهم کرد و خم شد، جوری که سرش پایین تر از سطح میز بود و یه جورایی پلیسه نم...
بروزرسانی در : ۱۷۴۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 9
*** «دریا» بهش خیره شدم... چه اخلاقش مردونه بود؛ شبیه هیچکدوم از دوست پسرام که سوسول بودن نبود... این لباس فرمه چه بهش میاد. به به...خوشمان آمد! درگیر ورقه ها بود و من همچنان خیره بهش که یه لحظه دستاش از حرکت ایستاد و بعد سرش رو یکم بالا آورد و بهم نگاه کرد... ویی ننه من غش! چشماش آبی...
بروزرسانی در : ۱۷۴۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 10
چشماش گرد شد و ناباور گفت: - باورم نمیشه! چشمکی زدم. - باورت بشه. چند قدم ازم دور شد و همون لحظه صباحی رو صدا کرد. صباحی اومد تو و احترام نظامی گذاشت و همزمان چشم غره ای به من رفت. - بله سرگرد؟ - این خانم وسایلشون رو تحویل بدید آزادن. - چشم، فقط لطفا تا میرم... ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۹ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 11
نگاه به خودم کردم... آخه خدایی این یا من؟ کسی توجه به زیبایی طبیعی و خدادادی نداره دیگه، وگرنه میمونایی مثل دلارام رو شاخ نمی کردن. بالاخره بین کلی حرص خوردن، به شمال رسیدیم. هستیار به عنوان تهیه کننده سنگ تموم گذاشته بود. ویلا خیلی بزرگ و زیبا بود... با اینکه قرار نبود زیاد اینجا بمونیم و گ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 12
(ایهام%خاطره هامون) آدم این آهنگای قشنگ رو می شنوه دوست داره عاشق بشه شکست عشقی بخوره اینارو گوش بده. از وان بیرون اومدم و بعد یه حموم مشتی، موهام رو خشک کردم و لباسام رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم. *** با حس اینکه یکی داره محکم در می زنه، چشمام رو باز کردم. گیج و منگ بودم، اصلا ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 13
پسرا هم بعضیا می رقصیدن و بعضیا به تماشا نشسته بودن... یه گوشه از اونجا هم یه مرد بود که دورش چند تا دختر جمع شده بود. برگشتم به طرف پسره که پشتم بود و گفتم: - کو اون آقا که برای ثبت نام باید برم پیشش؟ پسره خنده بلندی کرد. - ثبت نام چی خانوم؟ - وا! کلاس رقص دیگه! - برو بابا تو دیگه خیلی قاطی هستی...
بروزرسانی در : ۱۷۳۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 14
یهو جا خوردم، یکم فکر کردم و دوباره گفتم: - حالا همون قول بدی ازدواج نمی کنی کافیه! - پوفف، خفه شو! بزار تمرکز کنم. پسره زد زیر خنده، رو آب بخندی اورانگوتان بادکنکی، سوزن بزنم می ترکی! یواش یواش دست بردم توی کیفم و اسپری فلفل رو در آوردم و وقتی محکم تو دستام گرفتمش، درش آوردم و تو...
بروزرسانی در : ۱۷۳۵ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 15
خندید و گفت: - نمی خوای بس کنی؟ ابرویی با شیطنت بالا انداختم. - نچ، تا تو بگی من میگم. - پس بس کنم! شونه ای بالا انداختم. - کار خوبی می کنی. از روی زمین بلند شد و فندکش رو برداشت، بعدم خواست از کنارم پاکت سیگار رو برداره که نذاشتم و در عوض، فندکشم ازش گرفتم. - تو س...
بروزرسانی در : ۱۷۳۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 16
بی حال و آروم، جوری که لاکپشت و حلزون ازم جلو می زدن به سمت ماشین راه افتادم. بعد از گذشت قرن ها، به ماشین رسیدم و از توش کیفم رو در آوردم. از توی کیف دو تا سوسک رو در آوردم و توی دوتا مشتام گرفتم. همین جوری هم آدم از اسباب بازی این موجودات زشت و با اعتماد به نفس چندشش می شد، چه برسه به این...
بروزرسانی در : ۱۷۳۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 17
با بیچارگی گفت: - مگه زوره؟ - آره، می دونی چیه؟ هانا یه بیت بسی قشنگی داره که میگه... - هانا کیه؟ - اها اون شب اون دختره که اومده بود، سفید سفیده، همونه، تازگیا هم داره تو یه فیلم بازی می کنه معروف میشه. - بسه بسه، فهمیدم. - باشه حالا بزار بگم اون چیزی که می خواستم. ها...
بروزرسانی در : ۱۷۳۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 18
پتو رو تا گردنم بالا کشیدم، چون یه تاپ تنم بود. - داشتم گوسفندارو می شمردم. - خیلی خیلی... - می زنم از وسط نصفت می کنما! چی می خوای نصفه شبی؟ - پاشو لباست رو بپوش بریم بیرون! - امر دیگه ندارین؟ - نه، حالا بیا، پنج دقیقه دیگه پایین باش. این روگفت و از اتاق بیرون رفت، پسره ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 19
چشمام باز و تا آخرین حد گرد شدن... با خنده بلندش احساس بدی بهم دست داد، مسخره ام می کرد... لعنت بهت هانا! هنوز تو همون حالت بود و سرش کنار گوشم بود که دستم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم هلش دادم و همون لحظه کمربند از دستش در رفت و قسمت فلزی اش به در ماشین خورد. - چی کار می کنی دیوونه؟ با حرص ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 20
تقریبا داد زدم: - عمرا... من با این پسره آشتی نمی کنم! انگشت اشاره ای رو روی بینی و دهنش گذاشت. - هیشش... لبخندی زدم و با شیطنت ابرویی بالا انداختم. - سوسماز! خندید و گفت: - بیا بریم بیا! *** «دریا» - بگو مگه چی داری که دیوونه ات میشم بگو از این خوشحالی که هم خونه ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
