پارت دوم :

- آشغال! یعنی هیچ کاری نکردی؟
اخمی کردم و کلافه گفتم:
- خب چی کار می کردیم؟
- احمق، یه عشوه ای، یه نازی، یه ماه با پسره بوده یه ذره حس هم توش ایجاد نکرده.
با یاد آوری اون روزا لبخندی زدم.
- ریا نباشه، یه حسایی ایجاد کردم...
با ذوق بهم نزدیک شد و چشمای آبی اش رو بهم دوخت.
- بگو بگو، چه حسایی؟
- تنفر، حس اینکه بکشتم، حس ناراحتی، حس عصبانیت، حس خوشحالی...
وسطای حس حس کردنه بودم که یکی تو کله ام کوبید.
- ای بمیری که درست حسابی ام حس ایجاد نمی کنی!
بعدم بلند شد رفت دم در دستشویی و چند تا بهش زد.
- ای بمیری بیا هیچیت نشده! تو چرا انقدر رو اونجات حساسی؟ برو بیمه اش کن خب.
خنده ای کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم؛ یزدان رحمتی منتظر من باش... 
***
توی سالن فرودگاه وایساده بودیم و کلی مردم دورمون بود و نگاه می کردن. یزدان داشت اون وسط جلز و ولز می کرد و راه بازی کردنش رو نشونم می داد... یکی نیست بگه، یزدان تو که از خودم بهتر نمی دونی چی کار کنم چی کار نکنم؟ عجب خرایی پیدا میشن.
امروز برداشت اول بود و فعلا من تنها بازی می کردم و برسام نیومده بود و تا چند ساعت دیگه هم نمی اومد.
سوال پیش میاد که برسام کیه و سوال منطقی هم هست؛ برسام نقش اول مرد یا همون سینا بود و جلوی من بازی می کرد... پسر خوشکل و محترمی هم بود و جوری شق و رق رفتار می کرد که آدم می ترسید بهش دست بزنه یهو تا بشه و قد بخوره.
- متوجه شدین؟
به خودم اومدم و گیج نگاهش کردم که جلو اومد و گفت:
- بیا برو کاری که کردی رو با اون دیالوگای تو فیلم نامه اجرا کن!
لبخندی ملیح و پشت بندش، پلکی زدم.
- چشم، جناب رحمتی!
- برو گمرو؛ قشنگ بازی کن.
برگشتم سمتش و چشمام رو ریز کردم.
- حرف نزن، ناسلامتی دارم نقش خودم رو بازی می کنم.
بی توجه به حرفم از کنارم رد شد و چند بار دستاش رو به هم کوبید.
- خب خب خب، آماده باشید؛ برداشت اوله! برو حسام.
حسام وایساد و با چیزی که تو دستش بود، داد زد:
- دوربین یک، دوربین دو، صدابردارا، میریم برای برداشت اول، یک دو سه... برو!
از در فرودگاه وارد شدم و چمدونم رو دنبال خودم می کشیدم؛ یه دفعه ای آهنگ شماعی زاده تو فضا پیچید... به پیشنهاد خودم آهنگ ها مال شماعی زاده بودن. این صحنه های اولم به هستیار گفته بودم و اون به یزدان منتقلش کرده بود.
با یه نفر خیالی حرف زدم که نقش روشنک رو داشت و به من می گفت نمی تونم بیام! دقیقا داشت صحنه های اون روز تو ذهنم تداعی می شد. تو بحر اجرا بودم که نمی دونم چی شد پام سر خورد و وسط فرودگاه تلپی افتادم.
صدا خنده ها از گوشه و کنار بلند شد و بیشتر از همه این یزدان بود که داشت می خندید. خواستم به نقش بازی کردنم ادامه بدم، ولی واقعا خیلی ضایع بود... آخه یعنی چی؟ اینجا چرا خیسه؟
اونجام بدجور درد می کرد و اما درد ضایع شدن بدتر بود... بازیگر یهو جلو اون همه آدم بخوره زمین. یزدان اسب شده بود و شیهه می کشید. با سقلمه ای که هستیار بهش کوبید، با خنده به سمتم اومد. دهنش عین خر شرک باز بود... پسره میمون!
با غضب و حرص نگاهش می کردم و به دو قدمی ام که رسید، طی یک حرکت خبیثانه زیر پایی براش گرفتم ولی از شانس بدم جای افتادنش رو درست پیش بینی نکردم و تا به خودم بیام با اون هیکل گوریلی اش روم افتاده بود. با تموم توانم داد زدم:
- آخ ننه، ترکیدم!
یزدان به ثانیه نکشید از روم بلند شد و با یه لبخند ضایع و صورت سرخ شده، از فرودگاه بیرون زد و من با چهره ای که بیچارگی ازش می بارید، به سقف فرودگاه زل زده بودم. اگه ننه ام می فهمید پسره روی من افتاده، به شش تکه مساوی تقسیمم می کرد.
تموم اعضای بدنم درد می کرد... من اگه شانس داشتم اسمم شمس الله بود؛ تا می خوایم یکی رو ضایع کنیم، خودمونم باهاش ضایع میشیم. انگار بنده خوب خدام که خدا نمی زاره گناه کنم، هر بار یه جوری اثرش رو خنثی می کنه.
یکی از دخترای گروه اومد و من رو از روی زمین بلند کرد، شبیه هلو پلاسیده شده بودم... خرمات رو پخش کنم یزدان!
روی صندلی نشوندنم و دوباره گریمم کردن؛ جرئت نگاه کردن به مردم رو نداشتم، احساس می کردم تا نگاهشون کنم خنده شون رو می بینم و کامل اعتماد به نفسم اعتماد به کف میشه. خداکنه فیلم اینا نگرفته باشن، اون وقت آبرو هچ، حرف مردم هچ، این ننه مه که گور به گورم می کنه.
نمی دونم چقدر حال بدم از چهره ام معلوم یود که حضور هستیار رو کنارم حس کردم. صورتش قرمز شده بود و ضایع بود که کلی خندیده. خم شد تا کامل ببینتم و بعد گفت:
- انقدر چهره ات تو هم نباشه! بی خیال باش، پیش میاد.
- چطور بی خیال باشم هستیار، فیلم نگرفته باشن.
سری به نشونه نه تکون داد و یک بار پلکهاش رو با اطمینان روی هم فشرد.
- نه نترس، کسی فیلم نگرفته.
نفس حبس شده ام رو آسوده بیرون دادم و نشستم تا دوباره گریمم کنن و بعد لباسام رو هم سر و سامون بدن. یزدان گم و گور شده بود، اصلا معلوم نبود کجا رفته و چی کار می کنه.
وقت ضبط دوباره رسید، البته تا یه جایی رو خوب بازی کرده بودم و از ادامه اش گرفتن... هستیار به جای یزدان می گفت چی کار کنیم و چی کار نکنیم.
بالاخره برسام هم اومد و فیلمبرداری سکانس های داخل فرودگاه تموم شد. وسایلم رو برداشته بودم و می خواستم برم بیرون که روشنک زنگ زد. گوشی رو از توی کیفم در آوردم و همون طور که بیرون می اومدم از فرودگاه، جواب دادم:
- الو.
صدای دریا تو گوشم پیچید: فیلمبرداریت تموم شد؟
- آره، همین الان!
- باش، ما الان داریم میام دنبالت، یه ربع دیگه می رسیم. بیا بیرون.
دستم رو به پشت گردنم گرفتم و گفتم: کجا می خواین برین؟
- می خوایم بریم بیرون صفا کنیم، تو هم برامون تعریف کن که چی شد و چی نشد!
با یاد آوری اتفاقات چشمام رو محکم رو هم فشردم.
- یادم نیارین، گند بالا آوردم.
- باز چی کار کردی؟ نمیشه تنهات گذاشت که... حق با مادرته که همش بهت میگه آشغال کله!
- با قطع کردن تماس خوشحالم کن؛ بابای.
- بی لیاقت عوضی!
به خودم که اومدم تا حدودی از فرودگاه دور شده بودم و چون شب بود، یه گوشه تاریک بودم. از تاریکی نمی ترسیدم، به خاطر همینم گوشی رو توی کیفم انداختم و برگشتم که برگردم جلو فرودگاه، ولی یهو یکی پشتم قرار گرفت و سایه اش رو روی زمین دیدم.
از قد و قامت و عطرش فهمیدم یه زن نیست و مرده و از قضا اخوی بسی هم خوش قد و قامته.
خواستم برگردم که نزاشت و جفت دستاش رو روی بازوهام گذاشت. خواستم دستام رو آزاد کنم که نزاشت و محکم تر گرفتم. دیگه داشتم کم کم می ترسیدم... این مرده کیه؟ هستیار عمرا باهام از این شوخیا کنه... با فکری که به سرم زد چشمام گرد گرد شد و تند تند توی کاسه چرخوندمش.
نکنه از این آرنولد فشرده ها باشه، به هر حال سایه که راست نمیگه... مثلا من قدم زیاد بلند نیست ولی تو سایه ام درخت چنارم!
یهو به خودم اومدم... این چرت و پرتا چیه که میگی؟
صورتم درهم رفت و با صدایی مردد گفتم:
- ببخشید، من افتخار دیدن سایه چه اخوی خوش قد و قامتی رو دارم؟
صدایی نیومد، جواب سوالم رو نگرفتم که دوباره به حرف اومدم.
- اخوی چرا حرف نمی زنی؟
دوباره جواب نداد که چهره و لحنم رنگ غم به خودش گرفت.
- اخوی بیچاره، لالی شما؟ ببخشید...
احساس کردم سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم نگه داشت. شال سرم بود، ولی از تلقین این که داره کنار گوشم نفس می کشه، سطح درونی گردنم می خارید.
آب دهنم رو با ترس قورت دادم که دستش بالا اومد روی چشمام نشست و بعد سرم رو به طرف چپ کج کرد. از اون ورم احساس می کردم که سر خودش رو داره جلو میاره...
با یه دستش دوتا دستام رو گرفته بود... مغزم از کار افتاد، قدرت تصمیم گیری نداشتم! وقتی نفساش رو که داشت نزدیک تر می شد حس کردم، خود به خود عقلم به کار افتاد و بهم نهیب زد که الان با یه دست دو تا دستت رو گرفته و می تونی خودت رو آزاد کنی.
دستی که روی صورتم بود، اون قدر بزرگ بود که یه قسمتش نزدیک دهنم باشه. دهنم رو باز کردم و بدون وقفه محکم دستش رو گاز گرفتم که دستش رو کنار برد و داد زد. چشمام رو بستم تا قد و قامتش رو نبینم و نترسم و بتونم دستام رو آزاد کنم.
بدون اتلاف وقت پام رو بالا آورد و یکی به ساق پاش زدم که دستام رو ول کرد و آخی گفت. اهل فرار نبودم، باید بهش می فهموندم با یه دختر ساده رو به رو نیست. بدون اینکه جیغ بزنم، چشمام رو باز کردم و کیفی که توی دستام بود و خودش به تنهایی چند کیلو وزن داشت و پر وسایل سنگین بود، بالا آوردم و تا تونستم تو سر و صورتش زدم.
مرد محکم داد می زد و می گفت بس کن، ولی من گوشام کر بود و قدرت تجزیه و تحلیل هیچی رو نداشتم. اون قدر عصبانی بودم که مغزم فقط فرمان می داد طرف رو بزنم. می زدم و می گفتم:
- اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ ها؟ اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ جوابت بله است دیگه!
یکی دیگه محکم زدم.
- به جز اینکه ت*ج*ا*و*ز کنی، اومدی چی کار؟ ها؟
یهو مرده داد زد:
- بس کن آمازونی! منم یزدان...
کیفی که می اومد تو صورتش بخوره، تو هوا موند. هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم... یزدان؟ با نور ماشینی که توی چشمام خورد، محکم چشمام رو بستم که صدای دریا رو شنیدم:
- هانا؟ چیزی شده؟
یه ربع چه زود گذشته بود... پرواز کردن؟
- عوضی یه ساعته داری طرف رو می زنی، بعد میگی چطور یه ساعت گذشت؟
با حرف وجی قانع شدم و تازه یادم اومد چی شنیدم و این کیه! رو به دریا داد زدم:
- این نور بالاهای ماشین رو خاموش کن.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • به تو چههههه؟

    1

    دلارام خیلی خوشکله 😭علی اصلا خوشکل نبود ، یزدان هم اون طور که تصور میکردم خوشکل نبود

    ۴ ماه پیش
  • N.a,

    0

    یزدان و علی جاشون باید عوض شه

    ۸ ماه پیش
  • اوکیه

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • ،

    0

    خ

    ۲ سال پیش
  • دختر باباش

    7

    عکس دریا بیشتر از سنش میخوره یا من اینجور فک میکنم

    ۵ سال پیش
  • Zahra

    2

    بسیار زیبا

    ۵ سال پیش
  • مبینا

    6

    آمنه جون عاشقتم ممنون گذاشتی

    ۵ سال پیش
  • دخی خوزستانی

    9

    واییییییی آمنه جون مرسی که رایگانش رو هم گذاشتی 💜💜💜

    ۵ سال پیش
  • آرام

    4

    وای خدا عالی بود😅😅😅😂😂😂🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️