پارت صد و پنجاه :

سر طاهر زیر افتاد و گویی که با خودش واگویه می‌کند نجوا کرد:
_ ماه‌صنم دِین خودش‌و به همه ادا کرد.
مکث کرد. نفسی گرفت و گفت:
_ الان دیگه به گردن همه حق داره، حکما خود شما.
نگرانی در نگاه یعقوب دوید و به سرعت نگاهش را بالا کشید‌. طاهر لبخند محزونی زد و با جرات در ادامه گفت:
_ روا نیست بیش از این جور بقیه‌رو بکشه. وقت وقت شماست. یه بار تا ابد دندون لق ترس‌و بِکنین بندازین دور Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️