اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و پنجاه و پنجم :
رخساره ولی بیتاب بود و صدایش بلند. از صدای گریهی او خاتون چشم باز کرد و نالید:
_ چی میگه این بچه باز؟
_ هیچی خاتون. تو بخواب من پیششم.
خاتون بلند شد. بیحوصله کف دستش را روی سرش گذاشت و روسری سفیدش را عقب راند.
_ خوابم کجا بود دختر. مگه غصه میزاره چشمم روهم بیاد؟
ماهصنم خواهر کوچکش را روی زمین نشاند و بیوقفه سراغ کمد چوب گردوی ته اتاق رفت.
_ بازم به قاسم فکر میâ€
لطفا صبر کنید...
