پارت صد و چهل و نهم :

روزها از پی هم‌ رفته بود و امشب همان مرد بی‌جنم نشسته بود و به محکم بودن نصیحتش می‌کرد‌. انگار ساعت مکافات رحمت رسیده بود. همان دم که فرزند آدم را مقابل اعمالش قرار می‌دهند و از شدت شرم نمی‌تواند سر بلند و در چشم بقیه نگاه کند. رحمت از چشمان یعقوب شرم داشت. بیم داشت نگاهش کند و ته‌مانده‌ی غرورش بریزد و رسوا شود. امشب یعقوب یک سروگردن بالاتر از او ایستاده بود. پناه دختر لایعقل و بیمارش Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    سلام مریم جان خواهشا تعداد پارت های رایگان رو بیشتر کنید واقعا از رمانت خوشم میاد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️