پارت صد و چهل و دوم :

ماگ قهوه روی پای نامی بود و نگاهش از گوشه‌ی پنجره به بیرون. دریا به حواس‌پرتی خودش دهن کجی کرد. نامی گوشه‌ی پرده را رها کرد و رو به او جمله‌اش را دوباره به زبان آورد.
_ نگفتی، عمه‌صنم خوابید؟
دریا نفسی کوتاهی پس داد و راه رفته را برگشت. سپس لب باز کرد و به مزاح گفت:
_ سلام. عمه خوابید ولی فکر کنم شما بی‌خواب شدین.
پرده افتاد و انگشتان مرد جوان دور ماگ قهوه پیچید.
جدی بود Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ماه صنم خالش میشه عجب🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️