پارت صد و پنجاه و هفتم :

گویا قصد داشت مردم را بترساند که دست از سروشکل رضاخانیش نمی‌گرفت.
حرصی پاهایش را به زمین می‌کوبید و پیش می‌رفت‌. دردش از حجاب و پوشیدگی خودش نبود. خانه‌ی پدر هم که بود میلی به عریانی و خودنمایی نداشت. دردش آنجایی بود که مثل کاسه بشقاب مسی برایش قیمت و قسمی از اموالشان شده بود گویا.
مقابل حجره‌ی نظام که رسید قفسه‌ی سینه‌اش از حجم زیاد حرص خوردن و به تاخت رفتن می‌سوخت و گلویش ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️