اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و پنجاه و هفتم :
گویا قصد داشت مردم را بترساند که دست از سروشکل رضاخانیش نمیگرفت.
حرصی پاهایش را به زمین میکوبید و پیش میرفت. دردش از حجاب و پوشیدگی خودش نبود. خانهی پدر هم که بود میلی به عریانی و خودنمایی نداشت. دردش آنجایی بود که مثل کاسه بشقاب مسی برایش قیمت و قسمی از اموالشان شده بود گویا.
مقابل حجرهی نظام که رسید قفسهی سینهاش از حجم زیاد حرص خوردن و به تاخت رفتن میسوخت و گلویش ب
لطفا صبر کنید...

اسرا
0🙏