پارت پنجاه و چهارم :

پریا، دخترک معصوم چند روز پیش، از مقابل چشمان دریا دور شد و امید دریا رو به ناامیدی رفت. کف دستش از روی شیشه افتاد. بغض سنگینش را به سختی فرو داد و با شانه هایی خمیده، زیر این بار سنگین، چرخید و ناله زدن های مادر پریا را به تماشا ایستاد. زنِ بیچاره چادرش را به خاک و خون کشیده بود و ضجه میزد. ولی چه سود از این همه فغان اگر نفس دخترک می رفت و هیچ وقت برنمی گشت.
قطره ای اشک گوشه ی چشم دریا را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️