پارت چهل و دوم :

نامی نرسیده به او ابرویی بالا داد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.
_ ممنون! ولی یه کم دیر نیست واسه خوابیدن؟
در فاصله ی چند قدمی او ایستاد. دریا لبخندی زد و نگاه دزدید
_ ماشالله عمه خانم اینقدر شیرین زبونن که زمان از دست آدم در میره
سرش را بالا گرفت. ادامه داد:
_ تا همین الان تو اتاقشون خاطره بازی میکردیم. میدونم دیره، ولی قبول کنین که عمه ی خوش صحبتی دارین.
گوشه ی لب نامی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    اح جاویدچقدرمزخرف عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️