پارت چهل و دوم :

نامی نرسیده به او ابرویی بالا داد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.
_ ممنون! ولی یه کم دیر نیست واسه خوابیدن؟
در فاصله ی چند قدمی او ایستاد. دریا لبخندی زد و نگاه دزدید
_ ماشالله عمه خانم اینقدر شیرین زبونن که زمان از دست آدم در میره
سرش را بالا گرفت. ادامه داد:
_ تا همین الان تو اتاقشون خاطره بازی میکردیم. میدونم دیره، ولی قبول کنین که عمه ی خوش صحبتی دارین.
گوشه ی لب نامی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    اح جاویدچقدرمزخرف عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
کپی شد!