پارت چهل و سوم :

کف دستش را روی سینه اش گذاشت. ترسیده لبش را به دندان گرفت و چشم برهم گذاشت. چهره ی این زن بی نهایت برایش آشنا بود. کمی به مغزش فشار آورد و همانطور که لبش را زیر دندان میجوید به " دلی خوشگله " رسید. وحشتش دو چندان شد. هینی کشید و دستش را مقابل دهانش گرفت. جاوید چشم اشرف را دور دیده بود. از نبود او سوءاستفاده کرده و دلربا را به خانه آورده بود‌. دلربا شهره ی شهر بود. نه به خوشگلی، بلکه به مهارت دستØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️