پارت پنجاه و هشتم :

ماه صنم دستهایش را روی زانو گذاشت و دامن چین دارش را مرتب کرد.
_ جاوید قبل اینکه بیاد سراغ من، تو هر سوراخ سمبه ای سرک کشیده بود. تو میدونی، منم میدونم، خدام میدونه.
نگاهش کرد. ادامه داد:
_ من جاوید دوست نداشتم. الانم اگه خدمتی بهش میکنم از سر دلسوزیه! نظام میگه ترکش داده ولی من باور نمیکنم. با این حال چون دستبند خاتون تو دستمه کم کاریم نمیکنم.
_ یه ریزه بچه نشسته جلو من قُد قد م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️