پارت پنجاه و پنجم :

صحنه ی حیاط و محل نزاع را ترک کند و خودش را به پزشک جوان برساند. ولی ‌فقط خدا بود که تمام مدت از حال دلش باخبر بود. از آتشی که به خرمن وجودش زده بود و تا مغز استخوانش را می سوزاند. تمام مدتی که در اتاق دکتر منتظری نشسته بود و حتی زمانی که نامی مرخصش کرده و با یکی از تاکسی های بیمارستان به خانه فرستاده بود، هوش و حواسش جای دیگری بود. جایی میان خاطرات کوتاهش با دختری که نمیدانست هنوز نفس میکشد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!