پارت پنجاه و نهم :

نگاهشان درهم گره خورد. جاوید با احتیاط، دستمال نخی ماه صنم را از بین انگشتانش بیرون کشید و لب زد:
_ دوس داری بریم سینما؟
ماه صنم ابرو درهم کشید.
_ سینما؟
_ آره! یه فیلم خوب رو پرده اس واسه این روزا! دوست داری آلاگارسون کن، تا من قارقارک روشن کنم.
_ من آلا گارسون بلد نیستم. اگه میخوای من ببری همین جوری ببر.
جاوید با صدای بلند خندید. سرش را رو به آسمان گرفت و خنده اش را سمت ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️