پارت بیست و نهم :

دستم به سمت موبایل رفت. می‌خواستم همان لحظه به حامد زنگ بزنم. حتی تصور کردم وقتی جواب بدهد، با همان صدای کوتاه و جدی‌اش بگوید:
ـ پس دیدیش؟
و من هم بگویم:
ـ آره...خیلی ممنون.
اما انگشتم روی نامش مکث کرد. نه. تصمیم گرفتم صبر کنم.
گذاشتم برای عصر. عصر که آمد، می‌خواستم خودم گردنبند را نشانش بدهم و همان‌جا از او تشکر کنم. دلم می‌خواست صورتش را ببینم؛ همان لحظه‌ای که احتمالاً س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!