دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و نهم :
دستم به سمت موبایل رفت. میخواستم همان لحظه به حامد زنگ بزنم. حتی تصور کردم وقتی جواب بدهد، با همان صدای کوتاه و جدیاش بگوید:
ـ پس دیدیش؟
و من هم بگویم:
ـ آره...خیلی ممنون.
اما انگشتم روی نامش مکث کرد. نه. تصمیم گرفتم صبر کنم.
گذاشتم برای عصر. عصر که آمد، میخواستم خودم گردنبند را نشانش بدهم و همانجا از او تشکر کنم. دلم میخواست صورتش را ببینم؛ همان لحظهای که احتمالاً س
لطفا صبر کنید...
