دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و ششم :
***باز همان قبرستان به ظاهر خالی بود. همانی که سری پیش هم آنذا در خواب دیده بودم. بودنم در آن مکان و اینکه دوباره میدیدم آنجا ایستادهام، حس خوبی به روح و نمیداد.
باز همان آسمان خاکستری و بیرنگی که نه شب بود و نه روز، و انگار رفته رفته سیاهتر میشد. همان بادی که میان شاخههای خشک درختها میپیچید و صدایش بیشتر از آنکه شبیه وزش باد باشد، به زمزمهی آدمهایی میمانست که از
لطفا صبر کنید...
