دوست داشتی؟
رمان ترسناک, رمان نجوای سنگستان, نویسنده زهرا صالحی (تابان)

رمان نجوای سنگستان

  • زبان فارسی
  • 6.8K 👁
  • 48 ❤️
  • 61 💬

خلاصه رمان نجوای سنگستان

خانه‌ی قدیمی سنگستان با دیوارهای تیره‌اش تنهاست. اما نه تنها نیست. هر شب، صداهایی از دل سنگ‌ها می‌آیند؛ صدای قدم‌هایی که با ریتم ضربان قلب تو هماهنگ می‌شوند! آن پایین، زیر تهِ تاریکی، چیزی منتظر است. و امشب...در باز است!

قسمتی از متن رمان نجوای سنگستان

با حرکت دستش، حرفمو قطع کرد:
- استرس و خستگی می‌تونه آدم رو به چیزهای عجیب غریب بندازه عزیزم. مگه ندیدی بعضی آدما موقع تب می‌گن چیزایی می‌بینن... .
دخترم تو آغوشم تکان خورد. اون ادامه داد:
- بذار یه چیزی رو بهت بگم. این خونه قدیمیه. صدای چوبا، باد که می‌وزه، سایه‌هایی که از نور ماه می‌افته...همه‌ش طبیعییه.
با ناامیدی گفتم:
- پس ملا چی؟ اون رفتار عجیبش... .
- ملا یه پیرمرده! تنهایه، شاید یه کم ذهنش درگیره. مطمئن باش که اونم چیزی ندیده.
همین‌طور که حرف می‌زد، چشم‌هام افتاد به دست‌هاش که داشت یه تسبیح رو می‌چرخوند. انگار خیلی آروم و با اعتماد به نفس داشت این حرف‌ها رو می‌زد. اما یه چیزی تو صداش بود...یه جورایی زیادی آروم بود، زیادی منطقی.
- خوب حالا برو استراحت کن. بچه رو هم بذار بخوابه.
دوباره با یه لبخندی که به نظزم مصنوعی بود، گفت:
- مطمئن باش هیچی نیست که بخوای بترسی ازش.
ولی وقتی برگشت تا بره، من تو چشم‌هاش یه چیزی دیدم...یه سریع نگاه به طرف در سرداب انداخت. اون لحظه فهمیدم که اونم می‌دونه. می‌دونه و داره تظاهر می‌کنه که چیزی نیست. و این از همه چیز ترسناک‌تر بود.
توی چهره‌اش ردی از پنهان‌کاری دیده بودم... . اون چیزی می‌دونست که فقط تظاهر به ندونستنش می‌کرد. باور کرده بود اما نشون نمی‌داد. شاید ملا چیزی بهش گفته بود یا خودش متوجه شده بود؟! نمی‌دونم. فقط می‌دونم هر چی که بود، نمی‌خواست به زبون بیاره... . مصر نشدم. نمی‌خواستم انگ خیالاتی بودن بهم بزنن. اون دو تا چشم قرمز و افعی نشون، متعلق به کی بودن؟! چجوری معلق تو هوا ایستاده بود؟!
به هر حال من هر کاری که باید می‌کردم رو کردم. کسی رو شریک این راز کردم. همه‌ی حرف‌هام رو زده بودم، ولی ذهنم همچنان درگیر بود. انگار یه موتور پرسرعت تو سرم روشن بود و نمی‌تونست خاموش بشه. با خودم کلی کلنجار رفتم. آخه چطور ممکنه این همه چیزهایی که دیدم و شنیدم، فقط توهم باشه؟
دخترم تو آغوشم خوابیده بود، ولی من نتونستم آروم بشم. هر صدایی از خونه برمی‌خاست، بدنم یه لرزه می‌رفت. مخصوصاً وقتی باد می‌اومد و پنجره‌ها رو تکون می‌داد، یاد اون شب وحشتناک می‌افتادم. پدربزرگت از وقتی قضیه رو بهش گفته بودم، وقت‌هایی که متوجه استرسم می‌شد منو دلداری می‌داد یا سعی می‌کرد بیشتر کنارم بمونه. من در جوابش فقط می‌گفتم که چیزی نیست و نگران نباشه. ولی تو دلم می‌دونستم چیزهای عجیبی تو این خونه می‌گذره. اون صداهایی که شب‌ها می‌شنوم، اون سایه‌های توی راهرو...و مهم‌تر از همه، اون موجودی که با ملا حرف می‌زد.
یه لحظه به دخترم نگاه کردم. صورت معصومش آروم خوابیده بود. با خودم گفتم:«آخه چطور می‌تونم مطمئن باشم که اونا به بچه‌م کاری ندارن؟» این فکر باعث شد دلم هری بریزه!
پشت پنجره، برگ‌های درخت قدیمی تو باد تکون می‌خوردن. سایه‌هاشون روی زمین می‌رقصید، انگار داشتن بهم درباره‌ی یه چیزی اشاره می‌کردن. یه لحظه چشم‌هام رفت به سمت در سرداب که ته حیاط بود. قفلش هنوز بسته بود، ولی یه حسی بهم می‌گفت چیزی اون پشت، داره به ما نگاه می‌کنه. به من و فرشته‌ی کوچولوم که هنوز تصوری از هیچکس و هیچ چیز نداشت. جز مادری که می‌دونست مراقبشه!
***
روزها آرام و بی‌دغدغه می‌گذشتن. هر صبح با آفتاب ملایم پاییزی که از پنجره‌ها می‌اومد، دخترم رو با نوازش بیدار می‌کردم. زندگی جریان عادی خودش رو پیدا کرده بود. سرم با دخترم گرم بود. شیر دادن، تعویض پوشک، خواباندن و دوباره از نو. خانه پر شده بود از صدای قهقهه‌های کودکانه و بوی پودر بچه. دیوارهای قدیمی انگار حال و هوای دیگه‌ای گرفته بودن؛ گرم‌تر و زنده‌تر از قبل.
غروب‌ها که می‌شد، نور طلایی خورشید از میون شاخه‌های درخت‌های قدیمی حیاط می‌گذشت و سایه‌های درازی روی دیوارها می‌انداخت. من و دخترم روی صندلی راحتی کنار پنجره می‌نشستیم و به این منظره نگاه می‌کردیم. دستان کوچیکش رو می‌گرفتم و باهاش حرف می‌زدم، درباره‌ی دنیایی که در انتظارش بود، درباره‌ی عشق بی‌پایانی که براش توی قلبم داشتم.
همه چیز ان‌قدر طبیعی و زیبا پیش می‌رفت که گاهی فکر می‌کردم اون شب‌های وحشتناک فقط یک کابوس بودن. ملا دیگه دیده نمی‌شد، انگار ناپدید شده بود. حتی صدای قدم‌هاش رو هم نمی‌شنیدم. سرداب همیشه قفل بود و کسی به اون طرف حیاط نمی‌رفت.
اما گاهی، در سکوت نیمه‌شب، وقتی همه خواب بودن و تنها صدای تنفس آرام دخترم به گوش می‌رسید، ناخودآگاه گوش‌هام رو تیز می‌کردم. انگار منتظر بودم چیزی بشنوم. انگار می‌خواستم مطمئن‌تر بشم که چیزی برای نگرانی و اذیت کردن ما وجود نداره. ولی بازم منتظر بودم. یک زمزمه، یک خش‌خش، هر چیزی که ثابت کنه اون ترس‌ها واقعی بوده‌ن. ولی هیچ چیز نبود، فقط یه سکوت سنگین، خونه‌ی قدیمی ما رو پر می‌کرد.
صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، با دیدن چهره‌ی معصوم دخترم همه نگرانی‌ها از ذهنم پاک می‌شد. او ان‌قدر کوچیک و بی‌دفاع بود که تموم وجودم رو پر از مسئولیت می‌کرد. باید قوی می‌موندم، برای اون. باید این خونه رو به مکانی امن تبدیل می‌کردم، جایی که اون بتونه با خیال راحت بزرگ بشه.
با خودم عهدی بستم که دیگه به اون اتفاقات فکر نکنم. هر چی بود، گذشته بود. حالا فقط آینده اهمیت داشت. آینده‌ای که با هر لبخند دخترم روشن‌تر می‌شد. دست‌های کوچیکش که صورتم رو لمس می‌کرد، تموم ترس‌ها رو از بین می‌برد. اون معجزه‌ بود. دیگه به هیچ وجه خبری هم از رفت‌وآمدهای شبانه‌ی ملا، خنده‌های گوش‌خراش و نگاه‌های پشت بادگیر نبود. لبخند روی لب‌هام نشست نفس عمیقی کشیدم اما لحظه‌ای نگذشت که فکری جای شیرینی آرامشم رو به تلخی داد و لبخند روی لبم ماسید‌!
نکنه وقتی طوفان می‌شه، همه چیز اتفاق می‌افته؟!
با این فکر دهشناک آب دهنم رو به سختی قورت دادم و حواسم رو پرت کرد.
سنگستان این روزها هوای بهاریِ قشنگی داشت. آسمون آبیِ صافش انگار پارچه‌ی حریری بود که روی منطقه پهن شده بود. بوی علف‌های تازه و گل‌های وحشی همه جا رو پر کرده بود. توی باغچه‌ی کوچیکمون، لاله‌های قرمز و سنبل‌های بنفش با باد ملایم رقص می‌کردن.
صبح‌ها که از خواب پا می‌شدیم، نسیم خنکی می‌اومد تو خونه که بوی خاک نم‌خورده و شکوفه‌های درخت‌های شاداب رو با خودش می‌آورد.
مردم هم همدیگه رو تو کوچه پس کوچه‌ها می‌دیدن و با خوشرویی، سلام و احوال‌پرسی می‌کردن. توی سنگستان این موقع‌ها زن‌ها دور هم جمع می‌شدن و سبزی پاک می‌کردن، در حالی که از خاطرات قدیم می‌گفتن و می‌خندیدن. پیرمردها هم تو سایه‌سار درخت چنار می‌نشستن و بازی نرد می‌کردن.
غروب‌ها که می‌شد، آسمون سنگستان رنگارنگ می‌شد. از نارنجی و صورتی گرفته تا بنفش و آبی تیره. ما هم تو ایوون خونه می‌نشستیم و چای می‌نوشیدیم، در حالی که دخترم تو آغوشم خوابش می‌برد. ستاره‌ها یکی یکی توی آسمون روشن می‌شدن و جیرجیرک‌ها شروع می‌کردن به آواز خوندن.
همه چیز داشت خوب و خوش پیش می‌رفت. انگار سنگستان تصمیم گرفته بود روزهای آرام و خوشی رو برامون بسازه. حتی حیوون‌های اون حوالی هم آروم‌تر شده بودن. گوسفندها با آرامش بیش‌تر می‌چریدن و مرغ و خروس‌ها کمتر سر و صدا می‌کردن.
اون روز هوا واقعاً دلچسب بود. آفتاب ملایم پاییزی پوست رو نوازش می‌کرد و بوی نان تازه از نانوایی محله می‌اومد. تصمیم گرفتم یه سری به پدربزرگت توی بازارچه بزنم. حال و هوای خوبی گرفتم و بعد از ناهار، قدم‌زنان راهی دکون پدربزرگت شدم. همون‌جور که سمت در بزرگ می‌رفتم حدس زدم که بازارچه باید شلوغ باشه. تو همین فکرها بودم و تازه در رو بسته بودم، که یهو یه صدایی توجه من رو به خودش جلب کرد. صدای نازک و کشیده‌ای پشت سرم پیچید. زنانه بود، اما یه جورایی غیرطبیعی. مثل صدای کسی که خیلی وقته حرف نزده. یه لحظه ایستادم. پشت سرم رو نگاه کردم، اما کسی نبود. کوچه تقریباً خالی بود.
دلم هری ریخت. سریع راهم رو ادامه دادم. ولی انگار صدا همچنان داشت من رو همراهی می‌کرد:
- صبر کن!
قلبم تند تند می‌زد. قدم‌هام رو تندتر کردم. صدا ناگهان واضح‌تر شد. در کمال تعجبم زن همسایه پشت سرم بود. با لبخندی ساختگی برگشتم سمتش. دست‌هام می‌لرزید. کلید رو با ترس گذاشتم تو جیبم و سعی کردم نفس‌هام رو منظم کنم. یاد حرف پدربزرگت افتادم. شاید همه‌چی توی ذهنم بوده. شاید...باز هم خیالاتی شده بودم و صدای زن همسایه رو عجیب می‌شنیدم. بنده‌ی خدا حالا صداش واضح شده بود و داشت با من حرف می‌زد. راستش چون به این شکل وارد شده بود یا من توهم زده بودم، زیاد دوست نداشتم که اون مکالمه ادامه پیدا کنه. دوست داشتم زودتر حرفش رو بزنه و بره ولی انگار سر رفتن نداشت.
جلو اومد. همون‌جوری که گره ضایع و درشت روسریش رو می‌کشید تا سفت بشه، جلوتر اومد و با خنده گفت:
- خانوم جون، خوبین؟ تا شما رو را ببینیم. دلم برات یه ذره شده بود!
دوباره با لبخندی ساختگی‌تر نرم گفتم:
- خیلی ممنون نرگس خانوم. دست شما درد نکنه.
زیر لب آروم‌تر گفتم:
- کم‌سعادتی از خود ماست!
- بچه‌تون چطوره؟ خوابیده؟
من باز هم با لبخند جواب دادم:
- مرسی، خوبه. تازه شیر خورده و خوابوندمش. دست شما درد نکنه. راستش داشتم می‌رفتم بازارچه.
نرگس خانم که همیشه کلی سوال تو جیبش بود، ادامه داد:
- عه پس شوهرتون از سفر برگشته. به سلامتی!
داشتم کلید رو تو جیبم می‌چرخوندم و بی‌حوصله باهاش بازی می‌کردم. گفتم:
- یه هفته‌ای می‌شه. کارش زیاد طول نکشید این‌بار.
نرگس خانم با من هم‌پا شد و بعدش گفت:
- اتفاقا منم بازارچه یه سری چیز لازم داشتم. حالا که شما هم داری میری، بهتره با هم بریم عزیزم.
آه کشیدم. همین رو فقط کم داشتم. سعی کردم بهونه‌ای بتراشم ولی فایده نداشت. با فکر اینکه ممکنه بچه زودتر از موعد بیدار بشه، پا تند کردم و تا پیچ بازارچه، ان‌قدر فکرهای جورواجور کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم و حتی نرگس خانم توی همه‌ی این مدت داشت چی برای من می‌گفت. فقط تایید می‌کردم.
بازارچه همون‌طور که حدس زده بودم، شلوغ بود. یه جورایی پشیمون شده بودم از اومدنم ولی خب کاریش نمی‌شد کرد. حواسم به اطراف بود و داشتم به سمت راهی می‌رفتم که دکون پدربزرگتون اونجا بود. یهو نمی‌دونم چی‌شد که متوجه شدم نرگس خانم ازم سوالی پرسیده.
همین‌طور داشتیم گپ می‌زدیم و من اصلا متوجه نبودم که اون داره چی میگه. با خجالت برگشتم سمتش و ازش خواستم که سوالش رو تکرار کنه.
نگاهم که بهش افتاد، خشکم زد. صورت نرگس خانم جدی شده بود. گفت:
- داشتم می‌گفتم امروز مهمون داشتی بسلامتی؟
من گیج شده پرسیدم:
- مهمون؟ چه مهمونی؟!
نرگس خانم با اطمینان گفت:
- آره، همین امروز بعدازظهر. دیدم اون پیرمردی که با شما زندگی میکنه؛ ملابصیر بود؟...با یه خانوم قدبلند اومدن خونه‌ی شما.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نجوای سنگستان

  • همتا

    0

    قشنگ بود عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    نگاه شماست که قشنگه

    ۳ روز پیش
  • مریم

    0

    موضوع خوبی بود ولی مثل یک گزارش دهی بود،داستان پردازی درست انجام نشده بود

    ۳ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خیلی ممنون از نگاه شما 🫠

    ۳ روز پیش
  • Yasaman

    0

    دوستش داشتم. قلمتون عالی بود، اما زیاد ترسناک نبود.

    ۹ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    💛

    ۳ ماه پیش
  • stee

    1

    زکی من مو ب تنم سیخ شد ترسناک نبود 😐

    ۳ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ روز پیش
  • ترسناک بود

    0

    داستان رو خیلی دوست داشتم وبنظرم ترسناکترین داستان توی این اپ همین داستانه وقلم قوی وتمیزی داشتین ممنون بابت داستان زیباتون

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خیلی ممنون خوشحالم که انقدر دوستش داری

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    0

    ممنون نویسنده ی عزیز خیلی رمان زیبایی بود ❤

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    امیدوارم از خوندن نجوای سنگستان لذت برده باشین

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    0

    بی نظیر بود😍🙃👌

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتی

    ۳ ماه پیش
  • Yalda

    0

    سلام عزیزم واقعا ممنونم بابت همچین رمان بی نظیری ، بسیار قلم زیبایی دارید، مرسی از رمانتون بی اندازه لذت بردم و امید وارم و مطمئنم با این قلم به بهترین جایگاه ها می رسید و براتون آرزوی موفقیت دارم

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    لذت بردن شما، لذت بردن ماست

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    2

    سلام دوست خوش به خانم صالحی بابت رمان عالی نجوای سنگستان شاید این داستان شما تخیل شما باشه اما من همچین داستان های را از افراد قدیم شنیده ام خواندن رمان برام هیجان انگیز بود. به نظرم میشه از این رمان به فیلم ترسناک ساخت عالی هستش

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    اگه اینجوریه باید به شوما تبریک گفت🤍 چون شوما صفحه‌ی مخصوص خودتون رو در دنیای رمان پیدا کردین🥲

    ۳ ماه پیش
  • Z.z

    0

    خیلی عالی بود عزیزم موفق باشی

    ۸ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    🫰

    ۳ ماه پیش
  • راحیل .

    0

    رمان قشنگی بود ولی بیشتر از زاویه دیدکسی تعریف شده

    ۴ ماه پیش
  • Fat

    0

    شاهکارررر خیلیییی خوشم اومدم جوری توصیف کرده بودی که با خوندنش انگار منم اونجا بودم و لحظه به لحظه اش رو تو ذهنم تصور کردم واقعا براوو منتظر جلد دومش هستم مرسی از زحمتت نویسنده عزیز❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • ی شاش بنده نصف شبی

    1

    خوده رمان ترسناک نبود اون حسی ک لابلای نوشتها ب ادم میداد پراز ترس و دلهره بود نمیدونم متوجه میشید یا نه ولی اگه مثل من ساعت ۲شب تصمیم به خوندن گرفتین بگم پاشین ی چراغ روشن کنین

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خوشحالم که از رمانم خوشتون اومده

    ۹ ماه پیش
  • بهار

    0

    واقعا قشنگ بود پیشنهاد میکنم بخونین احساس ترس رو خیلی قشنگ توضیح می داد جوری که منم همون ترسو تو خودم حس میکردم دست نویسنده درد نکنه لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خیلی خیلی متشکر و قدردانم که از اثر جدیدم حمایت کردین و دوستش داشتین

    ۱ سال پیش
  • ati

    2

    باید بگم شاهکاره فوق العاده و بی نقص هست همه چیز رو بخوبی به تصویر کشیده و اینکه اولین رمان ترسناکی بود که خوندم و اینقدر جالب بود و خیلی خاص بود و هم اینکه قلم نویسنده عالی بود عالی

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خیلی ممنون که نجوای سنگستان رو دوست داشتین و ازش حمایت کردین

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    ممنون از نویسنده بابت این همه زحماتتون واقعا مرسی یه دنیا تشکر تو این همه رمان ژانر و ترسناک فقط این رمانو قبول داشتم ❤💊

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خیلی ممنون از تعریف شما خواننده‌ی عزیزم. خوش بخونید و منتظر اثرهای بعدی بمونید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!