پارت دوم :

به محض وارد شدن به حیاط مدرسه پری را دیدم که گوشه‌ی حیاط نشسته و تخمه می‌شکست. یاد حرف سارا افتادم و خیلی برایم جالب بود که بدانم چطور می‌شود این‌قدر دوست پسر داشتن عادی باشد، از من زیاد کمک می‌گرفت و من از معدود کسانی بودم که می‌توانستم به او نزدیک شوم:
_ صبح‌بخیر خیره‌سر، جمع کن تخمه‌هات رو الان شفیعی سر می‌رسه...
خندید و کیسه‌ی تخمه را جلویم گرفت:
_ ولش کن گورباباش، بیا بردار...
آن را پس زدم و با کنجکاوی خیره‌اش شدم.
_ نه میل ندارم، تو چطور این‌قدر بی‌کله‌ای که دوست پسرت رو علنی کردی؟
کمی که نگاهم کرد، لب‌هایش را به بالا جمع کرد و شانه بالاانداخت:
_ هان دیروز رو میگی؟ خب از کی پنهونش کنم؟
نگاهی تاب دادم و چندقدم عقب رفتم و به میله‌‌ی بارفیکس تکیه دادم:
_ از هرکی، کلا دختر چه معنی داره با پسری در ارتباط باشه؟ البته ناراحت نشیا... چیزی که تو مخ منه اینجوری میگه...
خندید و دستش را به طرفم پرتاب کرد:
_ تو هم ناراحت نشیا، مخت خیلی اسکوله! اینا فکرای بسته‌ی محدودکننده‌ست، تو الان واقعا دلت نمی‌خواد با یه پسر حرف بزنی، بگی بخندی دردودل کنی، بری گردش، فیلم ببینی؟ خدایی دلت نمی‌خواد؟ خب نکنی برای چی، برای کی؟
درست می‌گفت، دلم می‌خواست، یکی دو سالی می‌شد که به آن فکر می‌کردم و نگاه پسرها در کوچه و خیابان قلقلکم می‌داد، نمی‌دانم این نیاز از کجا نشات می‌گرفت، اما دلم می‌خواست ولی جرئتش را نداشتم به نگاه هیچکدامشان پاسخ مثبت بدهم، یا پیش نیامده بود که پسری فکرم را بیش از حد مشغول کند، خود را جلوی او نباختم، تکان خوردم و شانه بالا انداختم:
_ نمی‌دونم... خب هر کی یه‌جوریه دیگه، من دلمم بخواد نمی‌تونم، بابام پوستم رو می‌کنه!
بلند شد و شانه به شانه راه افتادیم، با لحنی ‌که غم زیادی داشت، زمزمه کرد:
_ من که بابا ندارم، یعنی دارما ولی نتونست برام پدری کنه!
دلم برایش سوخت، دستم را دور کمرش حلقه کردم:
_ غصه نخور، بالاخره هرکس یه مشکلی داره دیگه...
***
حس می‌کردم طول کوچه‌مان کوتاه تر شده بود، شاید هم من دوست نداشتم تمام شود و بیشتر در کوچه بمانم، وارد حیاط که شدم صدیقه خانوم و مادرم را دیدم که لبه‌ی حوض نشسته و حرف می‌زدند. با دیدن چند دبه‌ی ترشی فهمیدم مادر باز دست به کار شده و ترشی درست کرده است، جلو رفتم و سلام کردم، صدیقه خانوم سرتاپایم را برانداز کرد و نگاهش تحسین‌آمیز در نگاهم نشست.
_ سلام به روی ماهت، ماشالله چه خانومی شدی!
نمی‌دانم چرا از بودن صدیقه‌خانوم خوشحال شده بودم، نمی‌دانم! فقط می‌دانم حسی داشتم که قبلا با دیدنش تجربه نکرده بودم، انگار دنبال چیزی بودم که در او جستجو می‌کردم، جواب سوالی چیزی... لبخند زدم و تشکر کردم، قصد رفتن به خانه را نداشتم و مادر فهمید که نگاهم کرد.
_ میری داخل زیر گاز رو خاموش کن!
این یعنی باید می‌رفتم، بهانه‌ای برای ماندن نبود، قدم برداشتم و گوشم به صدای آن‌ها بود.
_ منم دیگه برم الان این بچه میاد، یه چایی بدم دستش...
_ پس دیگه شام منتظرتونیم، تشریف بیارید.
برگشتم و به آن‌ها نگاه کردم، مادر آن‌ها را برای شام دعوت کرده بود، درست فهمیدم. نتوانستم از جایم جم بخورم، همچنان ایستاده و منتظر بودم تا صدیقه‌ خانوم برود و مادر برگردد. باد سردی شروع به وزیدن کرد، درخت‌های ته حیاط خود را تکاندند، تازه شروع ماجرا بود و این بااین روال چندماه طول می‌کشید تا بی‌برگ و بار شوند. مادر برگشت و از دیدنم تعجب کرد.
_ هنوز که اینجایی؟
کنجکاوانه سرتکان دادم.
_ جریان دعوت به شام چی بود؟
خم شد و دو تا از دبه‌ها را برداشت تا به زیرزمین ببرد.
_ خواهرزاده‌ش قراره به سالار خصوصی درس بده، گفتم شام بیان که پدرت باهاش آشنا بشه...
دور شد و ادامه داد:
_ گفتم برو زیر غذا رو خاموش کن، حالا اگه رفتی...
خواهرزاده‌اش؟ همان پسر مو وز وزی جذاب! نمی‌دانم چرا در دلم قند آب شد، دویدم تا به آشپزخانه رسیدم و بعد از خاموش کردن اجاق به اتاقم رفتم و جلوی آینه ایستادم، آن‌قدر به چشمانم نگاه کردم تا از رو رفتم، چرا لپ‌هایم گل‌انداخته بود؟ سراغ کمد رفتم و لباسم را عوض کردم، چشمم به پیرهن پفی گل‌‌گلی افتاد و برای شب نشانش کردم. اولین‌بار بود برای خوردن ناهار عجله داشتم، عجیب گرسنه بودم!
عصر برای کمک به آشپزخانه رفتم. مادر از تب و تاب درونی من خبر نداشت که تدارکی خیلی ساده و خودمانی در نظر گرفته و به پختن خورشت آلو و پلو اکتفا کرده بود. استکان‌ها و سینی چای را با دستمال تمیز کردم و کنار سماور گذاشتم، در حال خوراندن شربت سرماخوردگی به سعید بود که زیر دستان او تقلا می‌کرد رها شود.
_ این پسره که تا حالا اینجا نیومده، زشت نیست فقط یه غذا درست کردیم؟
سعید را رها کرد و بلند شد. به استکان‌ها نگاه کرد و انگار کمی تعجب کرد.
_ نه زشت نیست، گوشتش رو زیاد گذاشتم، صدیقه‌خانوم که غریبه نیست...
انگار نه انگار مهمان اصلی خواهرزاده‌ی صدیقه‌ بود نه خودش، چیزی نگفتم و خواستم به اتاق برگردم که ادامه داد.
_ نرو حالا که این‌قدر به فکر مهمونایی هرچی برا شام لازمه آماده کن، الان دیگه میان...
صدای پدر از حیاط بلند شد که سالار را صدا می‌زد، سالار مثل برق رفت و با چند کیسه میوه به آشپزخانه آمد. دل توی دلم نبود، مدام خودم را در آینه چک می‌کردم و جرات نداشتم رژ بزنم. نمی‌خواستم مادر حساس شود و گیر بدهد. در این فکر بودم که چطور بر آن حال غریب و احساس عجیبم غلبه کنم که صحبت‌های مادر با پدر افکارم را برهم زد:
_ صدیقه خانوم می‌گفت قراره معلم بشه، پسر سر به و زیر و باادبیه، روستا زاده‌ست، یه چیزی هم بهش می‌دیم ثواب داره...
سری به تاسف تکان دادم، انگار می‌خواستند صدقه بدهند! وقتی فهمیدم قرار است معلم شود، شوقی در وجودم جوانه زد، به من چه ارتباطی داشت؟ نمی‌دانم.
انتظار به پایان رسید و آمدند. مادر بعد از خوش و بش به آشپزخانه برگشت و گفت که میوه‌ها را ببرم. مثل دیوانه‌ها در دل غر زدم که چرا آشپزخانه نباید آینه داشته باشد و ظرف شیشه‌ای حاوی سیب و انار و نارنگی را برداشتم. صدیقه‌خانوم نرسیده پرحرفی را شروع کرده بود. آرام سرک کشیدم، صدیقه‌خانوم نزدیک پدر نشسته و از شجاعت‌های جوانی‌اش می‌گفت و خواهرزاده‌اش لبخندزنان به هواپیمای دست‌ساز سعید و سالار نگاه می‌کرد. نمی دانم خودش هم میدانست که چه‌قدر با لبخند جذاب‌تر می‌شد یا نه!
همه نگاهم کردند و جواب سلامم را دادند، ظرف میوه را بااحتیاط زمین گذاشتم و به آشپزخانه برگشتم. دل‌شوره‌ی لعنتی چه می‌گفت؟!
سالار که دنبالم آمد از خدا خواسته بشقاب‌ها را به او سپردم و کنار در کوچکی رفتم که متعلق به همان اتاق پذیرایی و همیشه بسته بود. پرده‌ای سفیدرنگ جلویش آویزان بود و از باریکه‌‌ی کنار پرده می‌توانستم ببینمش و صدایشان را بشنوم. پدر به او میوه تعارف کرد و در ادامه گفت:
_ آفرین پسرجان! آموزگاری شغل شریفیه، شغل مقدسیه...
او سر به زیر انداخت و لبخند زد، صدیقه‌خانوم امان نمی‌داد که او چیزی بگوید.
_ والا سلیم‌خان من که قسمت نشد اولادی داشته باشم ولی شما بذارید این بچه‌ها درس بخونن برا خودشون کسی بشن، همین سیاوش به اصرار خواهرم اومد سمت معلمی وگرنه اگه به باباش بود می‌خواست وردستش بنایی یادش بده هی صبح تا شب تو گچ و خاک غلتش بده...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سوگل و سیاوش در رمان در انتهای تردید سوگل و سیاوش
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    0

    بنایی بهتر معلمیه، پول خوبی داره

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😅👌

    ۳ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    0

    خیلی ملموسه و جالبه

    ۴ هفته پیش
  • رها اصغری

    0

    چه ورپریدهایه این پری. البته ناگفته نماند که شما تاثیر یک دوست روی نوجوان رو چقدر واقعی و ساده به تصویر کشیدین.

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • رها اصغری

    0

    چقدر حس و حالشو دوست داشتم. عزیزمم. دخترک پسر ندیده.

    ۴ هفته پیش
  • Fatii

    0

    اوضاع خوب پیش می ره درست باب دلش امیدوارم تا آخر همینطور پیش بره چون معمولا همیشه آرامش قبل از طوفانه

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    دقیقا 🥲

    ۴ هفته پیش
  • آیناز

    0

    وای چقدر سوگل بیشعوره. به تو چه که اون دوست داره با پسرا ارتباط بگیره؟ بعدشم میاد رنج پری رو کوچیک میشمره و میگه هر کی یه دردی داره.

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    بچه‌م بیشعور نیست ندیده تو فضای محدودی بوده🤣

    ۴ هفته پیش
  • نگار.م

    0

    دبیرستانی بودم داداشم همه ی اون کارایی که پری می گفت رو می کرد مبادا به خاطر کمبود برم سمت پسرا. با هم سینما می رفتیم، شهر بازی،پای درددلم می نشست..هی یادش بخیر

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آفرین به داداشت خدا حفظش کنه👌

    ۴ هفته پیش
  • نگار.م

    0

    چه حس و حال خوبی داره رمان، خیلی دوسش دارم. متن روان، توصیفات دلنشین، عالی..

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم لطف داری❤️

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    0

    این پارت همون پارتیه که ریشه های داستان محکم شد. خوب داره پیش میره

    ۴ هفته پیش
  • ح.منتظری

    0

    خدا به دل سوگل راه اومد😁 چه شود موقع آموزش سالار😌

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آره زود همه‌چی برا از دست رفتنش جور شد

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    1

    آخ عزیزم سوگول عاشق شد رفت ای خدا😍

    ۴ هفته پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    خب مثل اینکه روزگار باب دل سوگل خانوم داره پیش می ره😍 فقط کاش هوای دلت رو بیشتر داشته باشی.. آدم نشناخته و با دو بار دیدن از راه دور که دل نمی بنده دختر

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    عجله نکن😂

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    به به آقا سیاوش وارد میشود😎😎 خدایی قصه جذابیت بالایی داره👌

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنونمم😍

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    خب پس درست گفتم اقای مث وزه جذاب سیاوشه که عکسش هم هست پس قراره دخترمون حسابی دلش بره همین اللانم رفته که هول شده اون قسمت که گفت نمیدونم خودشم میدونخ با لبخند جذاب تره خیلی خوب بود 😅😅❤️❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه قشنگت❤️

    ۴ هفته پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    والا همچینم موش وزوزی نیست بیچاره اما به سوگل میاد. معلم سرخونه باشه و هرروزم که ببینه سیاوش رو به به چه شود😋

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️