پارت یک :
"مقدمه"
تردید...
چهها که نمیکند با آدمیزاد!
آدم را از پا در میآورد اگر نتواند از عمق تاریکی آن خود را بیرون بکشاند...
تردید شبیه برزخ میماند!
یک حس و حال غریب که هرچه بیشتر در آن غرق شویم سردرگمتر میشویم... تردید یک آشفتگی ناخوشایندیست که برای پسزدن آن باید به خودشناسی رسید، باید به عمق وجود رجوع کرد و یک سر طناب یکدل شدن و مصمم شدن را پیدا کرد و با کمک آن رها شد تا بتوان درستترین تصمیم را گرفت، همان تصمیمی که ندای درونی فریادش میزند و منتظر است فریادش شنیده شود!
زندگی من هم سراسر تردید بود، تردیدهایی که توانی برای از بین بردنشان نداشتم، تردیدهایی تحمیلی و از روی مصلحتاندیشی، اما در انتهای یک تردید آنقدر بزرگ شده بودم که بتوانم به ندای درونم گوش بسپارم و رها شوم!
"فصل اول"
شروع تحولات در زندگی من از آنجا شروع شد که سال دوم دبیرستان را میگذراندم، در اوج شیطنتهای دخترانه و در گیرودار رویاپردازیهای خوش خیالانه منتظر مرد جنتلمن جذابی سوار بر اسب سفید آرزوها بودیم که بیاید و مارا برآن سوار کند و به شهر آرزوها ببرد!
با صدای زنگ پایان مدرسه مقنعهی مهتاب را جلو کشیدم و جیغش درآمد، خندهکنان پا به فرار گذاشتم و نتوانست خود را برای تلافی برساند، اما میدانستم بالاخره تلافی خواهد کرد. سارا نفسزنان خود را رساند و از در مدرسه خارج شدیم.
_ سوگل جزوهها که گفتی رو بهم میدی؟
نگاهم دنبال پری که به دوست پسرش ملحق میشد، کشیده شد.
_ این پری اصلا نمیترسه؟ چه بیخیاله!
سارا آینهی کوچکی از جیبش بیرون کشید و موهای جلوی پیشانیاش را مرتب کرد.
_ ترس چیه؟ خانوادهش مشکلی بااین قضیه. ندارن.
آینه را در جیبش گذاشت و سرش را به گوشم نزدیک کرد.
_ پری گفت مامانش هم دوستپسر داره.
سرم را عقب کشیدم و با چشمان گشاد از فرط تعجب نگاهش کردم. لبهای زیبایش به خنده کش آمد و به بازویم زد.
_ آخه پری بچه طلاقه... بیخیال الان بیام جزوهها رو میدی؟
به نشانهی مثبت سرتکان دادم و با تهماندهی فکری که هنوز در مورد پری و مادرش در سرم جولان میداد وارد کوچهی عریضمان شدیم.
کوچهای تمیز و خانههایی که همیشه از درهای بستهشان حس میکردی خالی از سکنه است، درخت توت بزرگ کوچه به استقبال خواب و بیبرگی میرفت و هوایی که با گرما خداحافظی میکرد. پاییز دومین هفتهی اتراقش را میگذراند.
سارا جکی تعریف کرد و هردو چنان زدیم زیرخنده که با باز شدن در خانهی صدیقه خانوم حس کردم صدایمان کسی را به بیرون کشانده، اما پسری ناآشنا از در خارج شد و اصابت نگاهش، خنده را از روی لبم محو کرد. از کنارش که گذشتیم، سارا به شانهام زد.
_ پس بگو چیه به پسرا اهمیت نمیدی؟ همسایه به این خوشتیپی داری...
غشغش خندید و من در دلم فحشش دادم و دعا کردم آن پسر نشنیده باشد. دستش را گرفتم و به داخل حیاط کشاندم.
_ چی میگی دیوونه؟ اولین باره میبینمش، شاید مهمون صدیقهخانوم باشه...
مهتاب دستش را از دستم بیرون کشید و با تهماندهی خندهاش خیرهام شد.
_ اع چه حیف! خوب چیزی بود...
_ خب حالا اینقدرام که میگی تحفه نبود، میای بالا؟
_ نهبابا بدو دیرم شده...
رفتم تا جزوه را بیاورم و در تمام مسیر رفت و برگشت به این فکر کردم که تاچه حد حرفی که زدم از تهدلم بود؟ اینکه او را تحفه ندانستم!
چندلحظه بعد با جزوهها برگشتم و سارا باشیطنت در حال ناخنک زدن به توت قرمز کوچک کنار حیاط بود.
_ وای چه توتای خوشمزهای! حیف دیگه خشک شدن...
وقتی به طرفم برگشت اطراف دهانش کمی قرمز شده بود، خندهکنان دستش را کشیدم و او را به طرف حوض بردم.
_ چه قدر شکمویی تو دختر بیا یه آب بزن به صورتت...
بدرقهاش که می کردم، انگار دنبال بهانه بودم که دوباره به کوچه سرک بکشم. ناشیانه نگاهم در کوچه چرخید و سارا با خندهی پرمعنایی دست تکان داد و دور شد. از حرکت خودم بدم آمد، داخل شدم و در را محکم بستم ولی حس کردم نگاهم پشت در و پرسهزنان در کوچه جاماند.
سعید و سالار خانه را روی سرشان گذاشته بودند، مادر سفره را آورد و به دست سالار داد و دست سعید را کشید.
_ بیا برو دستات رو بشور میخوایم ناهار بخوریم.
سعید را به سمت آشپزخانه هل داد و رو به من که در حال برانداز خودم در آینه قدی بودم، گفت:
_ خبریه؟ از وقتی اومدی رفتی تو این آینه، بیا کمک کن من دیگه نا ندارم بااین بچهها...
سفره را از سالار گرفتم و او را به کناری راندم.
_ بده من ببینم، یه سفره خواستی بندازیا...
خود را جلو کشید و با ذوق در گوشم پچ زد.
_ ریاضی ۱۲ شدم.
از ذوقش خندهام گرفت و آرام پس کلهاش خواباندم.
_ خری دیگه برا ۱۲ ذوق میکنی؟!
دستانش را به کمر زد و شاکی نگاهم کرد.
_ اصلا خودت کلاس سوم بودی مگه چند میشدی؟
کمک مادر ظروف غذا را آوردم و به نگاه منتظر او زل زدم:
_ بیست!
باور نکرد و زد زیر خنده، سعید که سه سالش بیشتر نبود بدون اینکه بفمهمد بر سر چه بحث میکنم طرف من را گرفت و با او دست به یقه شد. از هم جدایشان کردم و سرسفره نشاندم. بعد از خوردن غذا مشغول شستن ظرفها بودم که مادر آمد و سمت چپم ایستاد:
_ خالهت زنگ زده دعوتمون کرده برای جشن نامزدی فریدون، نمیتونم برم... تحملش رو ندارم!
پلکهایم را با ناراحتی باز و بسته کردم.
_ مامان! آخه فریدون ۱۵ سال از من بزرگتر بود، بعدشم اگه من راضی میشدم بابا قبول نمیکرد، میدونی که آبش بااونا تو یه جوب نمیره... اصلا منم میام.
مادر با غیظ نگاهم کرد و شانههایش را بالاانداخت:
_ لازمنکرده... من نمیدونم این فاصله سنی چیه باب کردین، مرد باید چهارستون درست و اهل زندگی باشه، فریدون رو مفت از دست دادیم...
دوباره در حال بغض کردن بود که خندهکنان لپش را بوسیدم و در حالی که دور میشدم گفتم:
_ نترس رو دستت نمیمونم...
همیشه صبح تا نیمههای راه با سالار هممسیر بودم، او که به مدرسهاش میرسید من راه کج میکردم و چند کوچه بالاتر از آن به دبیرستان میرفتم. نگاه زیرچشمیام به در خانهی صدیقهخانوم بود که ناگهان باز شد و دوباره با همان پسر چشم در چشم شدم. چندقدم از او رد شدم که سالار برگشت و برایش دست تکان داد. نفسم را چرا حبس کرده بودم؟ از پیچ کوچه که رد شدیم آرام دست سالار را کشیدم.
_ مگه میشناختیش؟
سرچرخاند و با چشمان درشت مشکی با کنجکاوی نگاهم کرد و یکهو یادش آمد منظورم چیست.
_ اهان اون پسره؟ آره با هم دوست شدیم، دیروز از صدیقه خانوم خواست توپمون رو پس بده...
جوری که انگار برایم مهم نیست سرتکان دادم.
_ اهان پس حتما صدیقه خانوم خیلی دوسش داره.
خواست چیزی بگوید که با دیدن دوستش خندید و به سمت او دوید، صدایم را به او رساندم که آرامتر بدود و از او جدا شدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
چه خوب😍😍
۱۱ ساعت پیشرها اصغری
0عزیزم چه شروع قشنگی داشت. انگار دوره دبیرستان یه دختر دهه شصتی رو دارین تعریف میکنین. خیلی خوشم اومد.
۱۴ ساعت پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم خوشحالم خوشت اومده❤️
۱۱ ساعت پیشسمانه حسینی
1به به چه شروع قشنگی آدم و برد به اون روزای قشنگِ گذشته😍
۱۸ ساعت پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
مرسیییی❤️
۱۷ ساعت پیشح.منتظری
0چه شروع خوبی و چه همسایه جذابی🥰🥰
۱۸ ساعت پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۷ ساعت پیشمهتاب جهانفر
0حس و حال شروع داستان رو دوست داشتم😍 منو برد به دوره ی دبیرستان و شیطنت هاش
۲۳ ساعت پیشعاطفه میرزائی
0سلام شروع جذابی داشت و نگارش عالی.. آخ که یاد دوران دبیرستان افتادم 🥹
دیروز
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت لطف داری❤️
۲۳ ساعت پیشسوگند عزیزی
0خوشم اومد سعید کوچولو پشت خواهرش دراومد.. آخه نمره ۱۲ ذوق کردن داره🤣 بعدشم مامان خانم برای فریدون غصه میخوری که چی بشه.. یه جور میگی فریدون رو از دست دادیم انگار شاه و وزیری چیزیه😒
دیروز
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂
۲۳ ساعت پیشمهدیه
0چه حس خوبی داشت توصیفات چه ریز و خوب بودن یاد دوران دبیرستان خودم افتادم شیطنتا و تو راه مدرسه برگشتن به خونه خیلی حس خوبی داشت قلمتم قشنگه اون اقای همسایه هم معلومه قراره یه دلی ببره از دخترمون مامانه چه راحت میگف پونزده سال مهم نیستت وایی کفری شدمم
دیروز
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
اره مامانه هوله دخترش شوهر بده، حتما خواهرزادهش رو زیاد دوست داشته
۲۳ ساعت پیشفاطمه منصورآبادی
0سلام سلام قلمت رو دوست دارم شروع عالی کنجکاوم ادامه ی داستان رو بدونم بعدم فاصله ی سنی مهمه وقتی دختره جون شد پسره پیرمرده خوب 🤣🤣
۴ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
سلام سلاام خوش اومدی😍مرسی عزیزم... بله بله صد در صد مهمه این از اون مامانای همیشه نگرانه، میترسه دیگه مثل اون گیر نیاد😂
۴ روز پیشاکرم بانو
1دعوای داداش هاش وکوچیکی ندونسته بزرگتر رو میزنه منویاد پسرهای خودم انداخت😂😂😂
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👍😅
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
متوجه نشدم عزیزم🤔
۱ هفته پیشن.م
1عالی شروع کردی، چه قدر رابطه ی دخترها باهم ملموس و طبیعیه
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم خوشاومدی به جمع ما❤️
۳ ماه پیشم
1از همین پارت اول معلومه مثل رمانای قبلی آناهیل خانم خوب و خوش قلمه،جه دختر شیطونیه سوگل،پری چه الگوی خوبی داره،خسته نباشه مادرش 🤩
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون لطف داری😍
۴ ماه پیشاکرم بانو
1سلام خانوم رشیدی عزیز... همین که اسمتون رو دیدم نخونده لایک کردم و میدونم مثل ساریژ زیبا و اموزنده ست...موفق باشید🌹🌹🌹🌹♥️♥️♥️🩶🧡🧡💛🖤🩷
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
سلام اکرم بانوی عزیز... لطف داری عزیزم منم خوشحالم که دوباره قراره داستانم رو همراهی کنی❤️❤️❤️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

حنا
0به ده سال پیش پرکشیدم. چه نوستالژی و کلاسیک