پارت صد و سوم :
ابرو بالاانداختم و به او نگاه کردم.
_ کجا گفت؟
_ الان بهم دایرکت داد، آخه من رفتم طراحی جدیدش رو لایک کردم اونم گفت شب میان اینجا...
_ آهان... خیلی خب حالا برای همین اینقدر خوشحالی؟
دستی به چتریهایش کشید و خبیثانه خندید:
_ یادت نیست؟ قول عموفرهاد رو میگم... گفت دفعه بعدی که بیاد برام پاپی میاره...
آه از نهادم بلند شد و با کف دست به پیشانی زدم:
_ وای نه...
درمانده به
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آره ببینیم میتونیم راضیش کنیم😅
۵ روز پیشاکرم بانو
1فقط الان سعیدو سارگل چندسالشونه؟چرا فک میکنم سعید خیلی بزرگتره؟
۵ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ببین سالار بزرگه بود که شیش هفت سال از سعید بزرگتر بود، سوگل که ازدواج کرد حدود ۴ سالش بود، وقتی دختر سیاوش به دنیااومد سعید حدود ده سالش بود و حالا سعیدسی ساله سارگلم بیست ساله
۵ روز پیشاکرم بانو
1انقد همه چی زیبا و پخته ست که نمیدونم چه کنم، خیلی هم عالی👏👏🖤♥️🤎🩷💓🧡💛🩶🤍💚💙🩵💜
۵ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون اکرم بانو لطف داری خوشحالم خوشت اومده🩵🩵🩵
۵ روز پیش
لطفا صبر کنید...

م
1خیلی عالی ،پس سعید حسابی کارش دراومده با این خان دایی 😁🙏🏻