دوست داشتی؟
رمان اشک شوکا اثر چیکسای (نرگسی حسینی)

رمان اشک شوکا

  • زبان فارسی
  • 92.7K 👁
  • 195 ❤️
  • 161 💬

خلاصه رمان :

شوکا دختر عمو حسن ،رعیت ارباب تیمور، در حال آماده کردن تدارکات عروسی با نامزدش رسول میباشد. بهادر پسر تیمور بعد از سالها از فرنگ باز میگردد و به همراه دوستانش برای چند روز تفریح به روستایی که پدرش ارباب آنجاست میرود و در آنجا شوکا را می بیند و حادثه آفرین میشود. شوکا اشک می ریزرد برای بی پناهی و مظلومانه واقع شدنش....

قسمتی از متن رمان اشک شوکا

-خدا رو شکر به خیر گذشت. گریه نکن دخترم.
سپس رو به حسن گرد:
-فردا صبح با مینی بوس علی قلی میری شهر مریضخونه. باید دکتر ببیندت
عمو حسن بدون معطلی در جواب گفت:
-فردا تیمور خان با مهموناش میان. نمیتونم جایی برم
محمد رو ترش کرد:
-بیان... از سالمتیت که واجب تر نیست. شوکا هست منم حسین رو میفرستم کمکش... تو هم انشا... هیچیت
نیست. تا شب نشده برمیگردی
-حسین بچه س. همش یازده سالشه. چکاری از دستش برمیاد؟ فردا خودم به تیمور خان میگم که ناخوشم.
موقع برگشت میرم تهرون چند روزی میمونم و به دوا درمونم میرسم.
-هرطور صلاح میدونی ولی مریضیتو شوخی نگیر. نذار این دختر اول جوونیش بی پدر بشه.
عمو محمد از جا بلند شد و رو به شوکا که کنار میز سماور گوشه اتاق کز کرده بود گفت:
-باید برم دخترجان . مهری تنهاست
ناگهان تن صدایش تغییرکرد و پرسید:
-هنوز از رسول خبری نداری؟ چند ماه شد؟
شوکا غمگین گفت:
-چهار ماهه ازش بیخبرم. خونواده ش هم ازش خبری ندارن. هیچ هم دوره ای تو روستای خودشون و
اینجا نداره که از طریق اونا ازش خبردار بشیم. فردا به تیمور خان میگم اگه آشنایی داره ازش خط و
خبری بگیره
محمد در حالیکه به سمت در میرفت گفت:
-گفتی کجا خدمت میکنه؟
-سیستان بلوچستان. توی یه روستای مرزی. دلم خیلی شور میزنه که خدای نکرده بلایی سرش اومده باشه.
اونجا خیلی خطرناکه. هیچوقت بیشتر از دو ماه ازش بیخبر نبودم. یا زنگ میزد یا نامه میفرستاد ولی این
دفه خیلی دیر کرده.
عمو محمد با لحن دلداری دهنده ای گفت:
-دلتو بد نکن عمو. انشا... که اتفاق بدی نیفتاده. اونم رفته اجباری. به تفریح که نرفته. اونم کجا... سیستان
بلوچستان. تو یه روستای مرزی. خدا حفظش کنه. همین جوونان که مراقب و محافظ ناموسای ما هستن.
خدا بهشون قوت بده
در اتاق را باز کرد و رو به حسن گفت:
-انشا... این دفعه که مرخصی اومد دست دخترتو بذار تو دستش و بفرستشون سر خونه و زندگیشون.
اونطوری هم خیال تو جمعه و هم شوکا. اونم مسئولیت پذیری بیشتری احساس میکنه.
عمو حسن با بستن چشمهایش حرفهای محمد را تصدیق کرد.
عمو محمد خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. شوکا هم به رسم ادب برای بدرقه ی پسر عموی پدرش از
اتاق بیرون رفت.
نماز عمو حسن رو به اتمام بود که صدای متناوب بوق ماشینهایی که هر لحظه به عمارت نزدیکتر
میشدند او را مجبور کرد که سلام نمازش را تندتر از حد عادی بگوید . با عجله از اتاق خارج شد و
خودش را به محوطه جلوی عمارت رساند. تیمور خان به همراه مهمانهایش آمده بودند.
شوکا در آشپزخانه در حال ریختن شوریها و زیتون پرورده ها در پیاله های ماست خوری برای نهار بود.
عمو حسن فریاد زد:
-مهمونا اومدن دختر... زود بیا
شوکا بلافاصله بیرون آمد و پشت سر پدرش ایستاد.
در اولین ماشین منصور خان به همراه همسرش فریبا خانم و فرزندانش نیما و یاسمن بودند. در ماشین
دیگر سیمین بانو و همسرش و سه فرزند ش، حامد، حمید و حمیرای شش ساله بودند. ماشین سوم برادر
ملوک خانم به همراه چهار دخترش بودند که علیرغم سنهای بالا هیچکدامشان ازدواج نکرده بودند. تیمور
خان، همسرش و بهاره در آخرین ماشین نشسته بودند ولی زودتر از همه از ماشین خارج شدند.
عمو حسن به سمت ماشین ارباب تیمور رفت که جلوی عمارت توقف کرده بود. تیمور خان مردی بود
در آستانه ی هفتاد سالگی، چهار شانه با موهایی کم پشت و قدی متوسط. طبق معمول لباس رسمی به تن،
کلاه شاپو به سر و یک عصای کرمی رنگ ظریف و از جنس چوب گردو در دست داشت. به محض پیاده
شدن از ماشین نگاهی اجمالی به عمارت انداخت. سپس چرخی زد و همه چیز را از نظر گذراند. برق
چشمهایش بازگو کننده رضایتش از شرایط باغ و عمارت بود. عمو حسن به سمت اربابش دوید. خم شد تا
دست تیمور خان را ببوسد که تیمور خان دستش را کشید و روی سر رعیتش گذاشت. با صدایی که مملو
از مهربانی و قدردانی بود گفت:
-خدا حفظت کنه حسن... هر دفه که میام عمارت از دفعه قبل رنگ و لعاب بیشتری پیدا کرده و نو تر به
نظر میرسه.
پشت سر تیمور خان، ملوک خانم به همراه بهاره از ماشین پیاده شدند. طبق معمول ملوک خانم پر بود از
تکبر و فخر. چقدر ملوک خانم متفاوت بود از زرین بانویی که هر دفعه به عمارت می آمد دستش پر بود
از هدیه هایی که برای حسن و مادرش می آورد و هروقت مادر حسن از پذیرفتن امتناع میکرد، زرین بانو
با مهربانی میگفت:
-بگیر ننه حسن. چیز قابل داری نیست. عروس دار میشی به کارت میاد...


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
بر اساس 195 رای
5
64%
4
32%
3
4%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان اشک شوکا

  • فافا

    0

    اصلا دوسش نداشتم حیف وقت گذاشتن چجوری ارباب مرده بود ولی خسرو میخاست بره اجازه شوکا ازش بگیره

    ۴ هفته پیش
  • تارا

    0

    چیسکای عزیز مثل همیشه عالی بود واقعیت جامعه عیان شد تشکر

    ۲ ماه پیش
  • عباسی

    0

    سلام وخسته نباشید خدمت شما عزیزان که سعیتون براینه که رمان خوبی در دسترس خوانندگان قرار بدید ،من خوشم امد ،موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    1

    چرا انقدر تبعیض نژادی میکنید همه ما ایرانی هستیم و قابل احترام هستیم پس لطفا انقد جو ندین زنده باد کل ایران از سیستان تا گیلان از خوزستان تا گرگان از کردستان تا مشهد جانم فدای ایران بجای این حرفا از ایرانی بودنتون بگید

    ۳ ماه پیش
  • Bahar

    0

    چرا رمان بالا نمیاد نکنه پاک شده؟

    ۳ ماه پیش
  • Narges

    2

    عزیزان به جای اینکه راجب سیستان و بلوچستان نظر بدید راجب رمان نظر بدین

    ۴ ماه پیش
  • بلوچ

    131

    نویسنده محترم و هموطنان عزیز چرا همه شما سیستان وبلوچستان ما رو تو همه فیلما یا رمانا خیلی بد و نا امن جلوه میدن اتفاقا استان ما خیلی هم خوبه شاید ی استان محروم باشه اما نا امن نیست😏😏

    ۵ سال پیش
  • سازنده برنامه

    زنده باد سیستان و بلوچستان

    ۵ سال پیش
  • یکتا

    11

    ...

    ۲ سال پیش
  • ثنا

    35

    کاملا درسته عزیزم 💙💙💙

    ۵ سال پیش
  • nبلوچ

    71

    واقعا تو بعضی رمانا دلم میخواست با این حرفاشون که به بلوچستان میگن سرم رو بکوبم من خودم بلوچم اینجا امنیتم خیلی خوبه اب و هوا گرمه ولی نه زیاد همه اینجا مهمون دار و پراز ادم های باسواد و تحصیل کرده

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    41

    من خودم فارس هستم اما عاشق سیستان بلوچستان هستم

    ۵ سال پیش
  • رها

    16

    عزیزم مگه همه تو سیستان وبلوچستان بلوچ هستن سیستانیا فارس هستن

    ۳ سال پیش
  • سارا

    10

    شما سیستانیا کی گفته فارسین

    ۳ سال پیش
  • بدون نام

    9

    رمان خوبیه ولی بعضی رمانا آنقدر خوبن آدم دلش میخواد به سفر بره سیستان بلوچستان نکنید مام دلمون میخواد بریم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    7

    حق با توعه شاید شهری که تو توش زندگی میکنی نسبتن امن تر باش اما بعضی شهراش که بهتر اسم نبرم پر از ارازله

    ۳ سال پیش
  • کیانا

    10

    موافقم به عنوان یه دختر بلوچ عاشق بلوچستانم با تمام وجودم

    ۲ سال پیش
  • مریم

    4

    من در مورد سیستان و بلوچستان خیلی کنجکاو م ولی هیچ منبع اطلاعاتی ندارم ، تو که اونجا هستی ، یه مقدار در مورد شهرت و امکانات و مدارسش و تاریخ و سنن وطنت ، برامون بگو ! تو صدای وطنت باش !

    ۲ سال پیش
  • سمیرا

    6

    بگم که کوروش کبیر بلوچ بوده استانی که چنگیز خان نتوست واردش بشه و هنر سوزن دوزی که بر میگرده به چند صد سال ما قبل دوره صفوی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    3

    سیستان بلوچستان یه استانه با دو قوم بلوچ و سیستانی،شهرای محروم داره ولی شهرا و امکانات زیاد ام کم نداره، مردم مهمون نواز،مدرسه زیاد و دانشگاه معروف سیستان تو زابل، تاریخش رستم دستان، شهر سوخته و یعقوب لیث، تا بوده آبادانی بوده ولی خشکسالی پیش میاد و کم ابی و مردم کشاورز زابل حدودا کوچ میکنن شمال..

    ۶ ماه پیش
  • سمانه

    5

    راست میگه منبرای سفر رفتم سیستان و بلوچستان و واقعا مردم مهمان نوازی دارن و مردمشون برای مهموناشوناز جون دل مایه میزارن واینکه رمان خوبی بود من دوست داشتم و دست نویسندش دردنکنه 😘

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    0

    دمت گرم خوب گفتی

    ۹ ماه پیش
  • راستگو امم

    0

    بخدااا🙃

    ۵ ماه پیش
  • Sevda

    3

    بنظرم امن ترین شهر سیستان بلوچستانه مردمش هوای ناموسشون رو خیلی دارن با ادم مزخرف هم توب بلدن چطور رفتار کنن

    ۵ ماه پیش
  • پریسا

    1

    تو فیلم ها انقدر اینجور نشون دادن ک ناخوداگاه ما مردمی ک تاحالا استانتون نیومدیم تصور اشتباهی واسمون پیش میاد ب نظرم شما باید بعد از وصل شدن نت یکم درباره شهراتون تولید محتوا کنین ک با فرهنگتون بیشتر اشنا بشیم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    5

    سلام خدمت همه و بخصوص نویسنده عزیز ،باید بگم رمان های زیادی در موضوعات مختلف زیاد خوندم اما این رمان یکی ازبی تکرار ترین وزیبا ترین ودر نوع خودش بود وواقعا لذت بردم و از همه مهمتر ذهن باز نویسنده در اتفاقات داستانو شخصیت هامن رو به وجد اورد . با تشکر از نویسنده . بسیار لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • بهاره

    5

    رمان خیلی خوبیه اصلا آبکی نیست وقتی میخونیش حس نمیکنی نویسندش یه دختر۱۴ساله ست که تو رویاها وتوهمات خودش زندگی میکنه، حتما پیشنهاد میشه

    ۵ ماه پیش
  • K_rz

    0

    نه بد بود نه خوب...

    ۵ ماه پیش
  • سیما

    1

    در کل خوب بود .آخرش خیلی قابل حدس بود

    ۵ ماه پیش
  • sahar

    1

    گیج کننده بود، حس خوبی نگرفتم بقیش بخونم

    ۶ ماه پیش
  • سونیا

    6

    خیلی زیبا بود، کوتاه ولی جامع و قلم نویسنده به شدت دلنشین بود ممنون.✨

    ۶ ماه پیش
  • مَه‌دُخت

    4

    خیلی رمان متفاوت و قشنگی بود

    ۶ ماه پیش
  • حمیده

    3

    عالی بود . خدا قوت

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️