دوست داشتی؟
رمان انعکاس یک قصاص اثر NAZ-BANOW

رمان انعکاس یک قصاص

  • به قلم NAZ-BANOW
  • ⏱️۵ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 61.8K 👁
  • 23 ❤️
  • 36 💬

خلاصه رمان :

زخم‌هایی را که مرهم ندارند چه باید کرد؟ اگر از آسمان بارانِ آتش بارید و زندگی آرام نازنین را شعله‌ور کرد و میلادش را سوزاند؛ اگر به دنبال مقصری به اسم سارا می‌گردد، باید تمام روزهای شیرین گذشته را از یاد ببرد و اگر انس‌ گرفته‌شده‌ی چیچک زندگی‌اش است، با آروین‌های زندگی‌اش چه باید کرد... با ما همراه باشید. داستان یک زندگی آشفته....

قسمتی از متن رمان انعکاس یک قصاص

با قرارگرفتن دست ساغر روی دستم نگاهم رو به سمت قیافه‌ش کشوندم، چشمای درشت و کشیده‌ی شکلاتی‌رنگش من رو یاد میلاد می‌انداخت.
-نازی چرا این‌قدر خودت رو اذیت می‌کنی؟
لحن رنجورش به من فهموند که حالم خیلی بده.
-نمی‌تونم فراموشش کنم ساغر، اون قلب من بود؛ ولی رفت. چه‌طوری بدون قلبم زندگی کنم؟
دستم رو فشار کوچیکی داد؛
-تو از اولشم می‌دونستی که اون دوست نداره؛ یعنی جز چشم خواهری به هیچ چشم دیگه‌ای نگاهت نکرد.
نفسی تازه کرد و گفت:
-تو از اولشم اشتباهی وارد این بازی شدی، حالا ببین اونی که باختی تویی، اون که داره تو خوشی خودش غلط می‌زنه، تو چی؟ تو هم این‌جا خودت رو توی ناراحتی خفه کردی!
-من می‌دونستم این بازی جای من نیست، جای میلاد و اون سارای نامرده؛ ولی گفتم شانسم رو امتحان کنم.
-چه شانسی نازنین؟ تو حتی بهش نگفتی که دوسش داری.
-چرا گفتم ساغر، بارها بهش گفتم، بارها؛ ولی اون نفهمید که نمی‌خوام برادرم باشه.
-به نظر من تو خودت رو داری بی‌خودی نابود می‌کنی زندگی خودت رو بکن.
-برای تو گفتن این حرف آسونه؛ چون هیچ‌وقت عاشق نشدی.
از گفتن این حرف پشیمون شدم، نگاه ساغر به سمت شیشه‌های کافه کشیده شد که روبروی اون پارکی قرار داشت. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روی میز افتاد. با گفتن این حرف احساس خردشدن کردم. ساغر بدون گفتن هیچ حرفی بلند شد و از کافه بیرون رفت. می‌دونستم نباید دنبالش می‌رفتم و این رو هم می‌دونم که همه چی رو خراب کردم.
آهی کشیدم و به جای خالی ساغر نگاه کردم. دروغ گفتم؛ ساغر عاشق شده بود؛ ولی کسی که دوسش داشت تنهاش گذاشت، می‌دونم الان تو راه بهشت زهراست.
همون‌طور ثابت و بی‌حرکت روی صندلی چوبی کافه نشسته بودم و خیره به اطراف در و دیوار کافه رو از نظرم می‌گذروندم. انگار اولین باری بود که به این‌جا می‌اومدم، فضایی بزرگ که همه‌ی دیوار‌هاش رو متن‌های ادبی، فلسفی، غمگین و چیز‌های دیگه پر کرده بود.
میز‌های دایره‌ای‌شکل کوچک که اکثرشون دو نفره یا چهارنفره بودند. در قسمت ورودی پیشخوان قرار داشت که جلوی میزش تابلوی کوچکی گذاشته و این متن روش نوشته شده بود:« لطفا با لبخند وارد و خارج شوید.»
با انگشتام روی میز ضرب گرفته و همزمان پای سمت چپم رو هم تکون می‌دادم. نمی‌دونم کجای کارم اشتباه بود که درگیر این بی‌تابی شده بودم. نگاهم مدام به گوشیم بود و منتظر زنگ میلاد بودم که مثل همیشه زنگ بزنه و حالم رو بپرسه؛ اما چه خیال پرتوقعی داشتم من، اون الان سرش گرم ساراست. آه سارا، سارا تو با من چیکار کردی؟! با این کارهاشون فقط حس انتقام و نفرت رو تو خودم پرورش می‌دادم. می‌دونم این بزرگترین ضربه به خودم هستش، باز همون پریشونی به سراغم اومده بود، سرعت تکون‌دادن پام بیشتر شد و همزمان گوشه لبم رو هم می‌جویدم. قلبم فشرده می‌شد و دوباره همون دلتنگی مزخرف به سراغم اومده بود. خدایا من بیمارم، بیمارِ میلادم، دیگه داشتم از تلفظ این اسم کفری می‌شدم. چشمام رو محکم بستم با خودم زمزمه کردم:
- آروم باش، آروم باش تو می‌تونی جلوی این اتفاقات محکم بایستی.
با ملودی ریتم آروم گوشیم نگاهم با اشتیاق به سمتش کشیده شد؛ ولی با دیدن اسمی که روی صفحه گوشی حک شده بود آه از نهام بلند شد:"mamani"
-جانم مامان؟
-سلام نازنین هیچ معلومه کجایی؟!
-منم خوبم تو چه‌طوری؟
-زبون نریز لطفا! می‌دونی الان عصبانیم، دیشب چرا یهویی بلند شدی رفتی؟
دیشب! بد‌ترین روز زندگیم بود که مادرم دوباره یادآوری کرد.
-حالم یهو به هم خورد.
-من که شک دارم.
با کمی حرص گفتم:
-به چی شک داری مامان؟
-نمی‌دونم حالا وقتی دیدمت بهت میگم.
-خدارو شکر که الان یادت نیست به چی شک داری.
-کجایی الان اومدیم خونه دیدم دوباره نیستی؟
-دانشگاهم مامان، برای انتخاب واحد اومدم.
-باشه پس برای ناهار دیر نکن.
و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد.
-خانم چی میل دارید؟
نگام به سمت گارسون کشیده شد. پسری جوون با چشمان یشمی‌رنگ انگار تازه یادش افتاده بود که این‌جا مشتری هست.
-قهوه لطفا.
-شیرین یا تلخ؟
-شیرین
و بعد از یادداشت به سمت میز بعدی رفت. قد بلند داشت و هیکلی روفرم، چهارشونه بود با چهره‌ای مردانه و صورتی که سه‌تیغه بود.
نگاهم به میزی که چند متر اون طرف‌تر از من قرار گرفته بود کشیده شد. دختر و پسر جوونی که روی صندلی‌های یک میز دونفره نشسته بودند و مدام به هم لبخند عاشقانه تحویل می‌دادند.
لبخندی زدم و قلبم فشرده شد، لبم رو گزیدم و نگاه تلخم رو از اون‌ها گرفتم و من موندم و کاش‌هایی که یک عمر با خودم زمزمه می‌کردم. نفرین کردم میلادی رو که این دونفره‌های عاشقانه روی صندلی‌های چوبی رو از من گرفت.
«مانند هـیزم‌هـای مصـنوعی شومیـنه می‌سوزم؛ ولی پـایانی ندارم، درد یـعـنی هـمین!»
بعد از گذشت دقیقه‌هایی که تو خودم غرق شده بودم و بدون خوردن اون قهوه‌ی شیرین، از روی صندلی بلند شدم و بعد از دادن پول از کافه خارج شدم. به سمت دانشگاه حرکت کردم تا کارهای انتخاب واحدم رو انجام بدم.
***
-مامان عاطفه خواهش می‌کنم بس کن، داری اذیتم می‌کنی!
-اِ دختره‌ی چشم‌سفید من کجا دارم تو رو اذیت می‌کنم، تازگیا عجیب مشکوک شدی!
-ای‌ خدا، یعنی چی مامان؟ از صبح داری یک سر میگی مشکوک می‌زنی آخه من کجام مشکوکه؟
-نمی‌دونم حالا به نتیجه رسیدم بهت میگم.
-یه‌جوری میگی به نتیجه برسم که انگار می‌خوای اتمی، چیزی کشف کنی!
-حالا هر چیزی، تو که همیشه می‌خواستیم بریم خونه نرگس اینا بال بال می‌زدی؟ حالا چی‌شد یه‌دفعه بهونه میاری حال ندارم و اینا؟
-نمی‌دونم مریضم، چرا درک نمی‌کنی؟
-تا یه بهونه‌ی درست و حسابی دستم ندی قبول نمی‌کنم.
-چه خبره مادر و دختر خلوت کردین؟
برگشتم عقب و با نگاه خسته‌ی بابا روبرو شدم؛ مثل همیشه شیک‌پوش بود.
از جام بلند شدم و بغلش کردم و سرم رو روی شونه‌های پهن و محکمش گذاشتم.
-خسته نباشی باباجون!
- قربون دختر گلم برم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان انعکاس یک قصاص

  • اذر

    0

    حالم بهم خورد همین

    ۴ ماه پیش
  • احلام

    0

    فیلم ترکیه؟ نوسینده ی عزیز میتونست خیلی بهتر باشه این رمان خیلی سطحش پایینه

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    2

    چرت ترین رمانی بود که تا حالا خوندم

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر

    1

    اولش خوب بود ولی آخرش خیلی بد و گنگ تموم شد پس عاقبت سارا و میلاد و آروین چی شد مگه میشه مرگ دو نفر و که آتیش گرفتن قایم کرد پس خاکسپاری چی بود خیلی از واقعیت دور بود

    ۸ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    افتضاح

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود ولی خیلی گنگ تموم شد و شخصیت های داستان مشخص نشده که چی سده وچطور شده به نظرم الکی وقت گذاشتم

    ۲ سال پیش
  • سحر ۳۵

    1

    خیلی مسخره بود

    ۳ سال پیش
  • پری

    0

    آخرش خوب تموم نشد ومشخص نشد میلاد و سارا وآروین چی شدندنشدندو اون بالایی ها کیا بودن...کلا توصیه نمیکنم وقتتون و بزارین بخونین

    ۳ سال پیش
  • نازیلا

    3

    تا وسطای فصل دوم خوندم اما انقدر مسخره و دور از واقعیت بود ادامه ندادم.کاش روی رمانهایی که تو برنامه میذارین بیشتر نظارت داشته باشین، بعضی از رمان ها واقعا بی محتوا و دور از عقل هستن.

    ۴ سال پیش
  • H

    3

    اصلا رمان جذابی نبود می توانست اینطوری تمام بشه که میلا زنده بود ولی یه طوری نوشت که اصلا غیر قابل درک بود و گنگ بود

    ۴ سال پیش
  • ایناز

    0

    ن نداره ک اگ داش اخر رمان میگفتن 🤣🤣🤣

    ۵ سال پیش
  • ایناز

    5

    میلاد و اروین و سارا کجا رفتن اخر داستان یکم چرت شد یهو یاشار از کحا پیداش شد شاپرک چی شد ؟؟؟؟؟؟ اولش خوب ولی اخرش ن

    ۵ سال پیش
  • آنیل

    3

    عالیہ یعنی به نظرم بهتر از اون رمانای کودکانه و چرت و پرتہ

    ۵ سال پیش
  • فاطیما

    1

    آخ چه قدر سر این رمان گریه کردم بیچاره دخترع

    ۵ سال پیش
  • نمیگم

    3

    سلام هرکس نظری داردولی به نظرمن رمان خوبی بوداگرچهشایدپایانش جالب نبودچون معلوم نشدسه نقش اصلی یعنی ساراواروین میلاد چی شدند ولی درکل خوب بودممنون ازنویسنده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️