لیست کلیه پارتهای رمان دادگاه مردگان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 41
ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و او همچنان در رخت خواب غلت میزد. فکر کارمن و کاری که با او کرد، دستگاهی که به طرفش گرفته بود، تقلاهایش در برابر جیمز و آن ورقهایی که مچاله شده بودند همه و همه در ذهنش نقش بسته بودند. اصلا احساس راحتی نکرد. از همه مهمتر نفهمید دلیل رفتارهای عجیب و غریبش چه بودند. با...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 42
با شنیدن صدای آشنای شخصی نگاهش را از جای سیگاری گرفت و به زنی که روبه رویش روی مبل راحتی نشسته بود دوخت. دستش را زیر چانهش گذاشت و کمی به جلو خم شد چشمان بادامیاش را دلبرانه به الکس دوخت و با علاقه گفت: - مثل این که بدنت خیلی قویه! - تو کی هستی؟! - چطور ممکنه من رو به یاد نیاری بر خلاف ظاه...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 43
- اگه تصور میکنی با کشتن من تمام مشکلاتت حل میشه این کار رو بکن کارمن! زن بیشتر اخم کرد، دندانهایش را به هم فشار داد و کلت را روی پیشانیش فشرد. - گفتم من اون آشغال نیستم! با یک حرکت سر کلت را به سمت راست کشید و صدای شلیکش به هوا رفت. با حرکتی دیگر او را به آغوش کشید حالا پشتش به الکس ب...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 44
باورش نمیشد که او آن قدر به الکس نزدیک بود ولی هیچوقت او را تشخیص نداده بود. سرش را بالا پایین کرد و گفت: - باشه بهت کمک میکنم اما به شرط این که به هیچ کس در مورد من چیزی نگی حتی کارمن دوست ندارم از من متنفر بشه یا بترسه. راستش رو بخوای حالا جواب اکثر ابهاماتم رو گرفتم احتمالا تو هم از جریان ...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 45
ناخودآگاه دندانهایش از شدت ناراحتی و عصبانیت روی هم فشرده شدند. هر چیزی که روی میز بود را به هم ریخت و با حالی زار روی زمین نشست که او هم کنارش آمد و لوحی را به طرفش گرفت. - این یکی از طلسمهای هفت گانهاند به کمک این میتونی وارد برزخ بشی ولی جسمت رو برای مدت کوتاهی باید به کسی بدی که بهش اعت...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 46
همه جا تاریکی محض بود تاریکی که تا به حال شبیه آن را ندیده بود نه مریخ آن همه ظلمت داشت نه زمین... شگفتزده و معلق در هوا به جلو حرکت کرد صدایی در گوشش نجوا مکرد که مستقیم برو و او بیآن که حتی بتواند نافرمانی کند بیاراده به جلو سوق داده میشد. سر و صداهای زیادی آن تاریکی را از حالت سکون خارج ...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 47
هنوز حرفش را کامل نکرده بود که کوه آتشفشان بزرگی که در انتهای مسیر قرار داشت فوران کرد و صدای جیغ و نالههای مردم بلند شد هر چه قدر مذاب نزدیک میشد همزمان آدمها را ذوب میکرد و لحظاتی بعد در جایی دیگر خارج از آن محوطه از آسمان سرخ بر روی زمین پرت میشدند و دوباره در مذاب میسوختند و این چرخه اد...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 48
جمعیت زیادی در صفهای طولانی ایستاده بودند و یکی یکی از کنار نگهبانان جهنم رد میشدند آنها مهری بر روی پیشانیهایشان میزدند که از آن فاصله دور نمیتوانست نوع و شکل دقیقشان را تشخیص بدهد. نگهبانی که با هراس به صفهای طولانی خیره شده بود با حرف من به خودش آمد: - این جا چه خبره؟ - وقت حسابرسی...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 49
لحظاتی بعد چشمانش را باز کرد. با دیدن مردمکهای سرخ و گشاد شدهاش ته دل الکس خالی شد به قدری قدرتمند شده بود که قدرتش را نمیتوانست تحمل کند. بلا فاصله مچ دستانش را گرفت که دستانش سوختند و بخار از آنها متصاعد شد. انگار که تازه به خودش آمد سریع خودش را عقب کشید و الکس از شدت درد خم شد با شرمندگی ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 50
وارد تونل پر نوری شدند. دور تا دورش خطوط سرخ رنگی د حرکت کردند و از کنارشان رد شدند. باور نکردنی به نظر رسید. انتهای تونل را صفحهای نورانی پوشانده بود. انگار قرار نبود هیچوقت این راه تمام شود. الکس نفسش را با حرص بیرون داد و پرسید: - پس کی قراره برسیم؟ نگهبان که جلوتر از او پرواز میکرد کمی به...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 51
تنهایی هم برایش حال عجیبی داشت. و دلخوشیهایی همانند دیدن چهرهی فرد مورد علاقهش برای او دلچسب بود. مدت بسیار طولانی با تنهاییهایش سر میکرد غافل از این که این خود بخشی از آرامشش بود و او قدرش را ندانست. خیلی زود به چهرهی معصوم کارمن دلباخت ندانست این علاقه چطوری به وجود آمد و از روی چه چیزی ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 52
متفاوت بودن برای من تفسیر مختلفی داشت. نفسش را در سینه حبس کرد که گفت: - من واقعا یک جادوگرم ولی نه یک جادوگر عادی بلکه یکی از بهترین جادوگرهای این عصر و زمان! الکس پوزخندی زد: _ بعد از این همه دروغ چطور میخوای باورت کنم؟ کارمن آستین پیراهنش را بالا برد و بازویش را نشانش داد: - این علامت ...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 53
مبهوتانه با لبخند به حرکتهای کارمن خیره شده بود. چقدر او زیبا بود و این ذوق چقدر او را جذابتر کرده بود! به سرعت در فلزی را کشید و لوح را روی پیشانی کاملین چسباند رنگ طلسم به رنگ سبز درآمد و کاملین هاج و واج به ذوق خواهرش نگاه میکرد. کارمن با ذوقی که نمیتوانست پنهانش کند خواهرش را محکم به آغو...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 54
همین که در را باز کرد با دیدن چهره بشاش کارمن سریع در را بست. به در تکیه داد و قلبش به شدت در سینه کوبید. - مگه قرار نبود برن بیرون چی باعث شده بیاد خونم؟ به نشیمن به هم ریخته و لباسهایش نگاه کرد و دستش را روی پیشانیش کوبید. همچنان صدای در و کوبش مشتهای کارمن را شنید با سرعت نور لباسه...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 55
هیچ خبری از خانوادهش نداشت و این عصبیش میکرد. و حتی نمیتوانست ذهنی با همسرش ارتباط برقرار کند. نیروی آن دیوار به قدری زیاد بود که هر وقت میخواست با کارمن ارتباط بگیرد انرژیش را میربود و باعث بیحالیاش میشد. یک بار وقتی کنار جایگاه پدرش نشسته بود و با التماس از او میخواست که هر چه زودتر...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 56
مدتی از مرگ پدرش گذشت خیلی پکر شده بود و عملا آن همه تلاش برای هیچ بود. خیلی ناراحت بود دلش نخواست هیچ کار دیگری را انجام بدهد. آنها در مریخ محکوم به زندگی سختی بودند. وقتی میدید روی زمین انسانها کنار پدر و مادرشان هستند و باهم خوشبخت زندگی میکنند قلبش فشرده میشد نه به خاطر این که شخص حسودی ...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 57
مدتی از مرگ پدرش گذشت خیلی پکر شده بود و عملا آن همه تلاش برای هیچ بود. خیلی ناراحت بود دلش نخواست هیچ کار دیگری را انجام بدهد. آنها در مریخ محکوم به زندگی سختی بودند. وقتی میدید روی زمین انسانها کنار پدر و مادرشان هستند و باهم خوشبخت زندگی میکنند قلبش فشرده میشد نه به خاطر این که شخص حسودی ...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 58
خانه در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. از در پشتی وارد زیر زمین شدم تا از طریق پلهها به طبقه بالا برود ولی آنقدر تاریک بود که چیزی را نمیدید بلافاصله لامپ زیر زمین را روشن کرد میخواست به راهش ادامه بدهد که چشمش روی زمین و نوارهایی که اطراف آن قسمت کشیده شده بودند ثابت ماند. قلبش برای یک لحظه از ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 59
انتقام: - شما اون شب تو حادثه انفجار چیکار میکردین؟ این عکسها نشون میدن که شما تو اون شب انفجار حضور داشتین و یکی از پلیسها رو زخمی کردین حالا هم یه پلیس دیگه رو به قتل رسوندین. وجود شما برای انسانها خطرناکه آقای هانت. به دستانش که اسیر دستبند بودند خیره شد و لبخند زد. قطرات اشک روی...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 60
موبایل از دستش افتاد و راهرو خاموش شد. فقط صدای نفسهای ترسیده و تندتند جانت میآمد: - یا مسیح! جانت خودت رو کنترل کن! حتما... حتما... برق اتصالی کرده... صدای قدمهای شخصی که از پشت سرش نزدیک میشد قلبش را آرام کرد. به طرف صدا برگشت. - وای خدایا شکرت بلاخره یکی اومد. همه جا تاریک بود و جانت ...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
