لیست کلیه پارتهای رمان دادگاه مردگان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 1
فصل اول خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود. نور بنفش ضعیفی از پنجره هلالی شکل اتاق، روی چهرهش تابید. چشمانش تکان خوردند. ابروان کم پشت و سفیدش را در هم کشید. روی کمر آرمید اما احساس راحتی نکرد و روی پهلو چرخید. پلکهای خستهش را از هم گسست که صحنه به رگبار گرفته شدن خانوادهش، جلوی چشما...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 2
صدای ساموئل در گوشش طنین انداخت: _ حالت چطوره؟ بهتری؟ در جوابش با صدایی گرفته پرسید: _ بالاخره تصمیم گرفتی جای مزار دخترامو بهم بگی؟ ساموئل کمی مکث کرد و بعد با صلابت پاسخ داد: -بهت گفتم که ما فقط کارمن رو دفن کردیم اجساد دخترات رو پیدا نکردیم که دفنشون کنیم. الکس با عصبانیت روی فرم...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 3
الکس پاسخ داد: _ این کتابچه تنها چیزیه که روح منو به کارمن پیوند میده. _ بهت حسودیم میشه. کتاب را در جیب کتش پنهان کرد که ساموئل پرسید: _ الان کجایی؟ _ بیرونم، نمیتونستم بیشتر از این توی خونه بمونم. حتی دیوارهای اون خونه باهام حرف میزنن. من طاقت این مصیبت رو ندارم. بغض گلویش را بیشتر فش...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 4
نور بنفشی از جسم زن بیرون زد. الکس بلافاصله دستش را جلوی صورتش گرفت و پلکهای خود را روی هم فشار داد. فهمید که این نور زیبا چه قدر کور کننده بود. لحظاتی بعد که روشنایی خاموش شد چشمانش را باز کرد و به تماشای گربهای ایستاد که روی چمنهای خیس در حال فرار بود. چند قدم به طرفش برداشت. _ هی صبر کن...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 5
الکساندر مقابلش قرار گرفت. موجودی فرازمینی با چشمانی بادمی مشکی و هیکلی قوی، ورزیده و درشت. با عصبانیت به طرف آنها قدم برداشت. دستانش مشت شده بودند. هیچوقت دلش نخواست ضد انسانها عمل کند اما آنها رسماً قصد نابودیش را داشتند. در فضای تاریک و روشن آن مکان، رگهای متورم گردنش به چشم خوردند. لباس...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 6
ساموئل با بهت به لوح چوبی که در دست الکس بود خیره شد و با لکنت گفت: _ این دقیقاً شبیه همون لوحیه که تو صحنه جرم خونوادت پیدا شده الکس. شوک عجیبی به الکس وارد شد. بهتزده پرسید: _ چی؟ یعنی میخوای بگی صاحب این لوح، به اون حادثه ارتباطی داره؟ ساموئل اخم کرد و با اطمینان گفت: _ قطعاً یه نفر...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 7
الکساندر ایستاد. با بهت چرخید و با دیدن عکس هوش از سرش پرید. ساموئل گفت: _ این تو آخرین جایی که آقای والکر رفته بود پیدا شد. الکساندر نزدیکش شد. فوراً لوح را از جیبش بیرون آورد و آن را کنار عکس قرار داد. _ این دقیقاً شبیه همین لوحه. ساموئل تأیید کرد. _ دقیقاً ولی عجیبتر از اون ا...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 8
وارد اتاق خواب ساموئل شدند. کمدش را باز کرد و تمام لباسهایش را از جا رختی در آورد و روی تخت انداخت. تک تک لباسها را روی تن الکس چسباند که ناگهان طاقت الکساندر تمام شد و گفت: _ بس کن! هیچ کدوم از اینا اندازه من نمیشه. ساموئل کمی فکر کرد و سپس گفت: _ یه لحظه صبر کن. وارد رختکن شد و لحظا...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 9
سال 2018 بروکلین اریکا دوچرخهش را متوقف کرد. از آن پیاده شد به بزرگی خیابان وال استریت خیره شد. بسته آگهی را فشرد. شلوغی آن جا را دوست نداشت اما از روی ناچاری به این کار روی آورده بود. از وقتی خودش را شناخت به فضانوردی علاقه داشت و آرزویش لمس کردن مریخ بود اما رسیدن به این رویا خلاف نظر ...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 10
از میان فضای تاریک یکی از کوچههای خیابان مدیسون بیرون آمد. در حالی که کلاه کاپشن مشکیاش را روی سرش گذاشته بود به طرف خانهای رفت. زنگ در را فشار داد. لحظاتی بعد چراغ خانه روشن شد و صدای غر زدنهای زن مسنی به گوش رسید: _کدوم احمقی نصف شب پا شده اومده اینجا؟ همینکه در باز شد پیرزنی با موهایی...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 11
الکساندر درمانده در خود فرو رفت، کلاه کابویش را تا روی چشمان بادمی¬ش پایین کشید و با شالی مشکی صورتش را پوشاند. یقه پالتوی مشکیش را صاف کرد. باد تندی وزید و صدایی از دور دستها در منطقه یچید. _طوفان سختی در راهه! مواظب باشین! همه برگردین به خونههاتون! مطمئن باشین در و پنجرهها رو محکم بست...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 12
ناگهان شخصی پنجرهی بزرگ اتاق خواب را شکاند و با شتاب به داخل پرید. از شدت بادی که وزید پرده به حرکت درآمد و اریکا ترسیده سر پیرزن را به آغوش کشید. الکساندر به طرف شخصی که بالای سر اریکا و پیرزن ایستاده بود هجوم برد و آن را زمین زد که نورخیره کنندهای تمام اتاق را برای لحظهای روشن کرد و دوباره...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 13
سریع پالتویش را در آورده و به گوشهای پرت کرد. رکابی سفیدش عضلات شکم و بازوان ورزیدهش را به خوبی به نمایش گذاشت. خط مستقیمی بین دارک والکساندر روی کفپوش چوبی اتاق، نمایان گشت. الکساندر عصبی دستانش را مشت کرد و بیوقفه شعلههای آتشین سبز رنگی را به طرف دارک پرتاب کرد که به دیوار نامرئی از جنس الک...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 14
سریع پالتویش را در آورده و به گوشهای پرت کرد. رکابی سفیدش عضلات شکم و بازوان ورزیدهش را به خوبی به نمایش گذاشت. خط مستقیمی بین دارک والکساندر روی کفپوش چوبی اتاق، نمایان گشت. الکساندر عصبی دستانش را مشت کرد و بیوقفه شعلههای آتشین سبز رنگی را به طرف دارک پرتاب کرد که به دیوار نامرئی از جنس الک...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 15
فصل دوم گذشته : در مریخ هرج و مرج سراسر مریخ را فرا گرفته بود. مردم مریخ، پراکنده هر کس به طرفی فریاد کنان دوید. وحشت در گوشه و کنار این سیاره محصور شد. صدایی گوش خراش، آسمان را لرزاند. ناگهان سکوت خوفناکی حکم فرما شد و تاریکی بر جای جای این سرزمین چیره گشت. ندایی به گوش رسید: _برای اعلی ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 16
چشمان بادمی مشکی قربانی، به رنگ بنفش تغییر کرد. رفته رفته جسم تونمندش به تن نحیفی مبدل گشت. استخوانهای قفسهی سینه و دست و پاهایش به طور هولناکی تحلیل رفتند. صدای تقلا و کمک خواستنش همه را به وحشت وا داشت. لحظاتی بعد روی زمین افتاد و خاکستر شد. فرانسیس با وحشت به شخصی که برای نجاتش جان داده ب...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 17
صدای گوشخراش جیغهای زنی به گوش رسید. همسرش پشت در ایستاده بود. لحظاتی بعد صدای گریهی نوزادی فضا را پر کرد. لبخندی روی لبانش نشست. دایه از اتاق بیرون آمد و نوزاد کوچکی که در پارچه کهنهای پیچیده شده بود را به طرف مرد گرفت. با اشتیاق فرزندش را به آغوش کشید و در چشمان بادمی مشکیش خیره شد انگار که...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 18
لگدی به فلورا زد که از شدت درد روی زمین افتاد. لحظاتی بعد زن تمام قدرتش را جمع کرد و از کاخ بیرون دوید. خاروس همه عصبانیتش را روی وسایلی که در کاخ بودند خالی کرد. درباریان پشت در سنگر گرفتند و هر کس چیزی گفت. - سرورمان برای چه عصبانیست؟ - شنیدهام برادر پادشاه سابق یعنی آرکا صاحب پسری شده و ا...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 19
در کوهپایه پشت کوه اُلمپوس برای خود و نوزادش یک سرپوش و دیوار دفاعی از الکتریسیته ساخت و سرگرم تعمیر یک سفینهی فضایی شد. یکی از چند سفینهای که توسط انسانها به این سیاره آمده بود. صدای قدمهای اشخاصی را شنید که به عقب برگشت و دور تا دور خودش را آنالیز کرد. با دیدن فرانسیس و همسرش اورانوس نفس ...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 20
آرکا تقلا کرد. میخواست از سفینه بیرون بیاید یا حتی تکانش بدهد که بیفایده بود. _آرام باش آرکا. نوزادت کجاست؟ میخواهم هدیهی تولد فرزندت را بدهم. کجاست که بسیار مشتاق دیدارش هستم. پسرعموی ناتنی عزیزم. آرکا تمام قدرتش را جمع کرد و ناگهان همه آن را با یک حرکت بیرون داد که سفینه هزار تکه و هر بخ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
