دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و هشتم :
خانه در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. از در پشتی وارد زیر زمین شدم تا از طریق پلهها به طبقه بالا برود ولی آنقدر تاریک بود که چیزی را نمیدید بلافاصله لامپ زیر زمین را روشن کرد میخواست به راهش ادامه بدهد که چشمش روی زمین و نوارهایی که اطراف آن قسمت کشیده شده بودند ثابت ماند. قلبش برای یک لحظه از تپش ایستاد. پاهایش لرزیدند. با دیدن خطوط سفیدی که شکل خوابیده دو بچه و یک آدم بزرگ را نشان میâ€
لطفا صبر کنید...
