دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و سوم :
مبهوتانه با لبخند به حرکتهای کارمن خیره شده بود. چقدر او زیبا بود و این ذوق چقدر او را جذابتر کرده بود! به سرعت در فلزی را کشید و لوح را روی پیشانی کاملین چسباند رنگ طلسم به رنگ سبز درآمد و کاملین هاج و واج به ذوق خواهرش نگاه میکرد. کارمن با ذوقی که نمیتوانست پنهانش کند خواهرش را محکم به آغوش کشید که اخمهای کاملین در هم رفت و او را به زور از خودش جدا کرد.
- اه اه بس کن از این کارات
لطفا صبر کنید...
