دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل و نهم :
لحظاتی بعد چشمانش را باز کرد. با دیدن مردمکهای سرخ و گشاد شدهاش ته دل الکس خالی شد به قدری قدرتمند شده بود که قدرتش را نمیتوانست تحمل کند. بلا فاصله مچ دستانش را گرفت که دستانش سوختند و بخار از آنها متصاعد شد. انگار که تازه به خودش آمد سریع خودش را عقب کشید و الکس از شدت درد خم شد با شرمندگی پرسید:
- حالت خوبه؟ من... اصلا حواسم نبود!
با وحشت به دستانش که از شدت حرارت در حال جلز و
لطفا صبر کنید...
