دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه :
وارد تونل پر نوری شدند. دور تا دورش خطوط سرخ رنگی د حرکت کردند و از کنارشان رد شدند. باور نکردنی به نظر رسید. انتهای تونل را صفحهای نورانی پوشانده بود. انگار قرار نبود هیچوقت این راه تمام شود. الکس نفسش را با حرص بیرون داد و پرسید:
- پس کی قراره برسیم؟
نگهبان که جلوتر از او پرواز میکرد کمی به طرفش برگشت و گفت:
- فکر کنم اتفاق بدی افتاده!
دستان الکس مشت شدند.
- واضح بگو بب
لطفا صبر کنید...
