پارت پنجاه :

وارد تونل پر نوری شدند. دور تا دورش خطوط سرخ رنگی د حرکت کردند و از کنارشان رد شدند. باور نکردنی به نظر رسید. انتهای تونل را صفحه‌ای نورانی پوشانده بود. انگار قرار نبود هیچوقت این راه تمام شود. الکس نفسش را با حرص بیرون داد و پرسید:
- پس کی قراره برسیم؟
نگهبان که جلوتر از او پرواز می‌کرد کمی به طرفش برگشت و گفت:
- فکر کنم اتفاق بدی افتاده!
دستان الکس مشت شدند.
- واضح بگو بب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️