پارت پنجاه و هفتم :

مدتی از مرگ پدرش گذشت خیلی پکر شده بود و عملا آن همه تلاش برای هیچ بود. خیلی ناراحت بود دلش نخواست هیچ کار دیگری را انجام بدهد. آن‌ها در مریخ محکوم به زندگی سختی بودند. وقتی می‌دید روی زمین انسان‌ها کنار پدر و مادرشان هستند و باهم خوشبخت زندگی می‌کنند قلبش فشرده می‌شد نه به خاطر این که شخص حسودی باشد نه! گاهی از دیدن خوشبختی دیگران به این خاطر غمگین می‌شد چون نتوانست آن را داشته باشد ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️