دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و هفتم :
مدتی از مرگ پدرش گذشت خیلی پکر شده بود و عملا آن همه تلاش برای هیچ بود. خیلی ناراحت بود دلش نخواست هیچ کار دیگری را انجام بدهد. آنها در مریخ محکوم به زندگی سختی بودند. وقتی میدید روی زمین انسانها کنار پدر و مادرشان هستند و باهم خوشبخت زندگی میکنند قلبش فشرده میشد نه به خاطر این که شخص حسودی باشد نه! گاهی از دیدن خوشبختی دیگران به این خاطر غمگین میشد چون نتوانست آن را داشته باشد ب
لطفا صبر کنید...
