دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت :
موبایل از دستش افتاد و راهرو خاموش شد. فقط صدای نفسهای ترسیده و تندتند جانت میآمد:
- یا مسیح! جانت خودت رو کنترل کن! حتما... حتما... برق اتصالی کرده...
صدای قدمهای شخصی که از پشت سرش نزدیک میشد قلبش را آرام کرد. به طرف صدا برگشت.
- وای خدایا شکرت بلاخره یکی اومد.
همه جا تاریک بود و جانت نمیتوانست چهره شخصی که حالا رو به رویش ایستاده بود را تشخیص دهد.
- یک نیروی خبره نبایØ
لطفا صبر کنید...
