پارت شصت :

موبایل از دستش افتاد و راهرو خاموش شد. فقط صدای نفس‌های ترسیده و تندتند جانت می‌آمد:
- یا مسیح! جانت خودت رو کنترل کن! حتما... حتما... برق اتصالی کرده...
صدای قدم‌های شخصی که از پشت سرش نزدیک میشد قلبش را آرام کرد. به طرف صدا برگشت.
- وای خدایا شکرت بلاخره یکی اومد.
همه جا تاریک بود و جانت نمی‌توانست چهره شخصی که حالا رو به رویش ایستاده بود را تشخیص دهد.
- یک نیروی خبره نبایØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️