لیست کلیه پارتهای رمان دادگاه مردگان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 21
100 سال بعد از آن اتفاق الکساندر به همراه دوستانش در محوطه تفریحی فضاییها در حال تیراندازی کردن بود که از میان جمعیت زنی کوتوله در حالی که ردای کهنهی تیرهای به تن داشت تا چهرهش نمایان نشود جلو آمد و صدایش زد: _ الکس! الکس! داری چیکار میکنی؟ الکساندر هیجانزده به عقب برگشت و با دیدن ش...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 22
اورانوس و فرانسیس، الکس را در وقت استراحت مردم مریخ، به معبد مادرش سولینا آوردند. الکساندر با دیدن بنای سنگی زیبایی که توسط قدرت مادرش ساخته شده بود به شگفت آمد. فرانسیس در جایگاه تحلیف قرار گرفت و رو به الکساندر که گیج شده بود گفت: _من و اورانوس سالهای سال از مردم کرهی زمین محافظت کردیم این ی...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 23
فصل سوم: چشمانش را به سختی باز کرد. سردرد عجیبی داشت. با همان حال زار، به سختی بلند شد. اصلا یادش نیامد چطور به اینجا رسیده صدایی که از پشت سرش بلند شد او را شگفتزده کرد. _ بیدار شدی اریکا؟ چند قدم به عقب برگشت و با لکنت گفت: _ خدایا! تو... تو همان مردی نیستی که منو از دست آن موجود نا...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 24
دوساعت از زمانی که راه افتاده بودند گذشت که اریکا سکوت را شکست: _گفته بودین که شما یک بار به مریخ سفر کرده بودین. میشه بگین مریخ چه شکلیه؟ راستش من تحقیقات زیادی در مورد مریخ داشتم اما همه در حد یک فرضیه بودن. الکس لبخند کمرنگی زد که اریکا ادامه داد: - این که شخصی رو ملاقات کنم که شخصا اون...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 25
انگشتان درشت و سبز الکساندر روی دستگیرهی در نشست و در را آرام گشود. صدای قیژ ممتد آن در فضای تاریک و روشن فضا پیچید. سروصدا وخندهی ریما و ریتا و لبخند زیبایشان در خاطرات او و جلوی چشمانش جان گرفت. ریما که کوچکتر بود جلو آمد و دست الکساندر را کشید: _ کی اومدی پدر؟ لطفا بیا و با ما بازی کن. ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 26
انگشتان درشت و سبز الکساندر روی دستگیرهی در نشست و در را آرام گشود. صدای قیژ ممتد آن در فضای تاریک و روشن فضا پیچید. سروصدا وخندهی ریما و ریتا و لبخند زیبایشان در خاطرات او و جلوی چشمانش جان گرفت. ریما که کوچکتر بود جلو آمد و دست الکساندر را کشید: _ کی اومدی پدر؟ لطفا بیا و با ما بازی کن. ...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 27
الکساندر به خودش آمد و آرام به طرف ساموئل برگشت. ساموئل که تا آن لحظه هنوز در حال مشت کوبیدن به دیوار الکتریسیته بود و الکس را صدا میزد با دیدن چهرهاش شوکه شد و دستش در هوا ثابت ماند. زمان برای لحظاتی متوقف شد. قلبشان محکم در سینه میکوبید. الکساندر مقابل ساموئل قرار گرفت. نگاهش پر از خشم و هی...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 28
در کلبهی چوبی به شدت باز شد و خود را به سختی بیرون کشید. و روی کف چوبی افتاد. نفس نفس زد. عرق از سرو رویش سرازیر شد. روپوش سفیدش آغشته به مواد لزج مانندی بود و کماکان درخشید. چشمانش دو دو زد و تار دید. صدای خرناس موجودی عجیب از درون خانه مآمد. جسمش آسیب دیده بود و خیلی درد کشید. در یکی از دستان...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 29
الکساندر پشت میز تحریر اتاق کارش نشسته و سرش را روی میز گذاشته بود. مدام اتفاقاتی را که در ذهن اریکا دیده را مرور کرد. او با توجه به حرفهای اریکا و اظهارات ساموئل به این نتیجه رسیده بود که او فقط یک مظنون است و معلوم نیست که واقعاً قاتل باشد. در این افکار پرسه زد که در اتاق زده شد. در به آرامی...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 30
ساموئل جلوتر از اریکا با کمری خم شده راه رفت. درد داشت اما سعی کرد تحمل کند. اریکا چند بار به او التماس کرده بود تا راضی شود برای درمان به دکتر برود ولی نتوانست با این اوضاع این کار را انجام دهد چرا که به خوبی میدانست برایش دردسر ساز میشود برای همین به باندپیچی ناحیه آسیب دیده اکتفا کرده بود. م...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 31
الکساندر بیرون خانه در یکی از پس کوچهها ایستاده بود. پالتوی مشکی برتن داشت و سرش را با کلاهی پوشانده بود. برای آن که چهرهاش مشخص نشود شال گردن سفیدش را تا روی بینیاش بالا کشید. و دستانش را در جیبهایش پنهان کرد. به چراغهای روشن خانه جانت چشم دوخت و با خود فکر کرد که آن دو چرا اینقدر معطل کرده...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 32
ده سال قبل الکساندر در حیاط پشتی بسکتبال بازی کرد با مهارت توپ را در در توریاش انداخت. انگار سالهها این کار را انجام داده بود. عرق کرد، با توپ دور حیاط را دوید و اینبار چندبار توپ را وارد حلقه کرد. _ایول! حرف نداری بسکتبالیستی چیزی هستی؟ الکساندر به عقب برگشت و با دیدن جوان بوری که از...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 33
_ ساموئل! اونجا چیکار میکنی؟ نگاه الکساندر روی چهره شاداب و سفید دختری که هر لحظه به آنها نزدیک میشد ثابت ماند. مات و مبهوت به چشمان شهلایی دختر خیره شد دست خودش نبود تا به حال موهای بلندی به این زیبایی و درخشندگی ندیده بود اندام خوش فرم و صدای ظریفش او را خواستنیتر کرده بود الکساندر صدای ...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 34
ولی بدون آن که کارمن اجازه بدهد ترسیده به طرف خانه دوید. همین که وارد شد از پنجره به الکس دوباره نگاه کرد و تا نگاهش به نگاه الکساندر افتاد پردهها کشید. هانت با خود فکر کرد که حق دارد بترسد. او عجیبترین آدمنمای این کره خاکی بود. با بیرمقی وارد خانه شد و مستقیم به حمام رفت. زیر دوش آب گرم و بخ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 35
حالا هانت کنارش قرار گرفت و چای را روی میز جلوی مهمانش قرار داد که ساموئل تشکر کرد. بعد در حالی که به صحنه دادگاهی که پخش میشد نگاه میکرد لبخند رضایتمندی زد : - یه جورایی شده لذت بخشترین کاری که توی عمرم دیدم. خیلی علاقه دارم این کارو انجام بدم ولی... ساموئل به طرف الکس برگشت و پرسید: - ول...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 36
و بعد ان که نگاه ترسناکش را به ساموئل دوخت دستش را رها کرد که رها کردنش همان و افتادنش روی تخت همان! دست بردار نبود همین که الکس از جا بلند شد ساموئل نیز بلند شد و به پشت سرش رفت و بیا هیجانی باور نکردنی و خنده گفت: - پس واقعیت داره! باورم نمیشه تو... یه... یه فضایی هستی... درحالی که دستانش را...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 37
بعد از ساعاتی الکس از سالن با خوشحالی بیرون آمد با قدرت بار علمی که اورانوس در اختیارش قرار داده بود حس میکرد میتواند تمام معماها را حل کند و جواب کاملی برای تمام سوالهایش داشت. شوق و ذوقش برای دانشگاه رفتن خیلی زیاد بود نمیدانست که چه چیزهایی قرار است در انتظارش باشند همین کافی بود که زودتر ب...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 38
اخم غلیظی روی صورت کارمن نشست با عصبانیتی که سعی در مخفی کردنش داشت گفت: - ولی... من که ازت نخواسته بودم بیای پیشم، جیمز! جیمز به طرفش رفت و صورت ظریف کارمن را در دستانش قاب کرد و با لحنی که حال دخترک را به هم میزد خندید: - امشب کلی باهات کار دارم! کارمن دندانهایش را روی هم سایید و دستان جی...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 39
کارمن چشمانش را به سختی از هم گشود و با گیجی اطراف را نگاه کرد. جیمز با صورتی خون آلود روی صندلی یک گوشهی اتاق با طناب بسته شده و از حال رفته بود. ناگهان چیزی مثل برق از ذهنش رد شد و تداعی کرد: "عوضی! چطور تونستی بزنیش چطوری؟!" هوش از سرش پرید با شنیدن صدای قدمهای الکس مجسمهای که روی پاتختی...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان دادگاه مردگان - پارت 40
قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد این صدا چقدر برایش آشنا بود! تقلا میکرد که ناگهان کلاه سویی شرتش از سرش افتاد و موهای پرپیچ و تابش در هوا پریشان شد. الکساندر با دیدن چهرهاش شوکه شده و بلافاصله به عقب برگشت. ناخودآگاه زمزمه کرد: _ امکان نداره! تو؟ تعادلش را از دست داد و به سختی سرفه میکرد ه...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
