دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و سوم :
فصل سوم:
چشمانش را به سختی باز کرد. سردرد عجیبی داشت. با همان حال زار، به سختی بلند شد. اصلا یادش نیامد چطور به اینجا رسیده صدایی که از پشت سرش بلند شد او را شگفتزده کرد.
_ بیدار شدی اریکا؟
چند قدم به عقب برگشت و با لکنت گفت:
_ خدایا! تو... تو همان مردی نیستی که منو از دست آن موجود ناشناخته نجات داد؟
لبخندی روی لبانش نشست.
_ درسته.
با کنجکاوی پرسید:
_تو از م
لطفا صبر کنید...
