پارت بیست و سوم :

فصل سوم:

چشمانش را به سختی باز کرد. سردرد عجیبی داشت. با همان حال زار، به سختی بلند شد. اصلا یادش نیامد چطور به اینجا رسیده صدایی که از پشت سرش بلند شد او را شگفت‌زده کرد.
_ بیدار شدی اریکا؟
چند قدم به عقب برگشت و با لکنت گفت:
_ خدایا! تو... تو همان مردی نیستی که منو از دست آن موجود ناشناخته نجات داد؟
لبخندی روی لبانش نشست.
_ درسته.
با کنجکاوی پرسید:
_تو از م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️