پارت سی و نهم :

کارمن چشمانش را به سختی از هم گشود و با گیجی اطراف را نگاه کرد. جیمز با صورتی خون آلود روی صندلی یک گوشه‌ی اتاق با طناب بسته شده و از حال رفته بود. ناگهان چیزی مثل برق از ذهنش رد شد و تداعی کرد:
"عوضی! چطور تونستی بزنیش چطوری؟!"
هوش از سرش پرید با شنیدن صدای قدم‌های الکس مجسمه‌ای که روی پاتختی کنار تختش قرار داشت را سریع برداشت و زیر روتختی‌اش پنهان کرد. بعد خود را به خواب زد. الکس ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️