دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و نهم :
کارمن چشمانش را به سختی از هم گشود و با گیجی اطراف را نگاه کرد. جیمز با صورتی خون آلود روی صندلی یک گوشهی اتاق با طناب بسته شده و از حال رفته بود. ناگهان چیزی مثل برق از ذهنش رد شد و تداعی کرد:
"عوضی! چطور تونستی بزنیش چطوری؟!"
هوش از سرش پرید با شنیدن صدای قدمهای الکس مجسمهای که روی پاتختی کنار تختش قرار داشت را سریع برداشت و زیر روتختیاش پنهان کرد. بعد خود را به خواب زد. الکس ا
لطفا صبر کنید...
