دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل :
قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد این صدا چقدر برایش آشنا بود!
تقلا میکرد که ناگهان کلاه سویی شرتش از سرش افتاد و موهای پرپیچ و تابش در هوا پریشان شد. الکساندر با دیدن چهرهاش شوکه شده و بلافاصله به عقب برگشت. ناخودآگاه زمزمه کرد:
_ امکان نداره! تو؟
تعادلش را از دست داد و به سختی سرفه میکرد همینکه آرام شد نگاه غیض آلودش را به الکس دوخت و با اخمی سنگین تند تند نفس، نفس میزد.
لطفا صبر کنید...
