دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و هشتم :
در کلبهی چوبی به شدت باز شد و خود را به سختی بیرون کشید. و روی کف چوبی افتاد. نفس نفس زد. عرق از سرو رویش سرازیر شد. روپوش سفیدش آغشته به مواد لزج مانندی بود و کماکان درخشید. چشمانش دو دو زد و تار دید. صدای خرناس موجودی عجیب از درون خانه مآمد. جسمش آسیب دیده بود و خیلی درد کشید. در یکی از دستانش لوح به چشم خورد و زیر نور مهتاب برق زد.
ریچارد تا لحظات آخر دست از تلاش برنداشته بود فرافکنی ت
لطفا صبر کنید...
