پارت بیست و نهم :

الکساندر پشت میز تحریر اتاق کارش نشسته و سرش را روی میز گذاشته بود. مدام اتفاقاتی را که در ذهن اریکا دیده را مرور کرد. او با توجه به حرف‌های اریکا و اظهارات ساموئل به این نتیجه رسیده بود که او فقط یک مظنون است و معلوم نیست که واقعاً قاتل باشد. در این افکار پرسه زد که در اتاق زده شد. در به آرامی باز شده و اریکا با قیافه‌ای نگران داخل آمد. الکس کماکان سرش روی میز بود که اریکا گفت:
_ ببخشید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️