چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و هفتم :
زمان ایستاد؛ ماهرخ هم از حرکت. دستش خمود و بیجان کنار تنش افتاد و شانهاش مماس با فرش خانه شد.
- یعنی چی باید همراهش برم؟ ساحل چرا نسیه حرف میزنی؟ جون به لب شدم.
- بهش شک دارن مامان؛ میگن اگه ریگی به کفشش نبود، این سفرو مخفیانه و بدون پیچوندن پلیس نمیرفت. حتماً نقشهای داشته که پیچونده.
ساحل سرش را تکان داد؛ نگاهش را از دوردست گرفت و به ماهرخ انداخت. نگاهش آمیختهای بود ا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطی
0و چه ساده با یه اتفاق و حرف در هزارتوی مشکلات گم میشوی...آخر این رمان چه خواهد شد