پارت هشتاد و هفتم :

زمان ایستاد؛ ماهرخ هم از حرکت. دستش خمود و بی‌جان کنار تنش افتاد و شانه‌اش مماس با فرش خانه شد.
- یعنی چی باید همراهش برم؟ ساحل چرا نسیه حرف می‌زنی؟ جون به لب شدم.
- بهش شک دارن مامان؛ می‌گن اگه ریگی به کفشش نبود، این سفرو مخفیانه و بدون پیچوندن پلیس نمی‌رفت. حتماً نقشه‌ای داشته که پیچونده.
ساحل سرش را تکان داد؛ نگاهش را از دوردست گرفت و به ماهرخ انداخت. نگاهش آمیخته‌ای بود ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    و چه ساده با یه اتفاق و حرف در هزارتوی مشکلات گم میشوی...آخر این رمان چه خواهد شد

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    به‌زودی متوجه میشید 🤭

    ۲ سال پیش
  • آسمان

    0

    ای جانم ماهرخ چ گیر کرده این وسطا😔 چرا پناه و میبره آخه...؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    دیگه دلش نمیاد تنهاش بذاره 🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️