پارت هشتاد و هشتم :

***
سپیده شبیه رقصنده‌ای مست بود که مدت‌ها پیش از طلوع خورشید مقابل چشمان بی‌خواب کسری جلوه می‌‌نمود. بی‌خوابی شبانه بر چهره‌اش نقش بسته بود و هر تار مویش قصۀ بی‌قراری زمزمه می‌کرد. ساعت‌ها بود که در سیاهی مطلق اتاق با افکار پریشانش دست‌وپنجه نرم می‌کرد. تلفن مرموز ماهرخ خواب را از چشمانش ربوده بود و اکنون سایه‌ای از سوءظن بر تمام وجودش سنگینی می‌کرد.
به یک‌آن تصمیمش را Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    پس پناه چی شد؟گذاشت خونه و رفت دنبال ساحل؟اراونجاهم دارن میرن شیراز؟

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خیلی خوشحالم که هرشب پارت داریم 😍😍

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون که هرشب همراه قصه‌اید😍❤️

    ۲ سال پیش
  • آسمان

    0

    شاید ساحل ب کسری بگه 🤔 یا حتی ساحل بگه آیا تو قاتلی کسری جان 🧐🧐 آنقدر حدس زدن مشکله برای رمان جذابتون که خل شدم با حدسیات 🤪🤪

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    محبت دارید عزیزم 😂❤️🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    و کسری عجیب در وسط مسئله مانده و نمیداند برای پیدا کردن راه حل به کدام طرف بره...دوست دارم تا ناکجاآباد برم وبه این اتفاق فکر کنم..

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    منتظر حدسیات جذابتون هستم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️